|
با نوجه به پایان رسیدن زندگی نامه بعد از 9 ماه امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته باشد به زودی و تا چند روز دیگر در آستانه سال نو کل زندگی نامه را به طور کامل و مرتب و جالب در یک قالب پی دی اف خواهیم داشت. امامزاده لازم التعظیم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام که نسب شریفش به چهار واسطه به سبط جلیل حضرت خیرالوری امام حسن مجتبی علیه السّلام منتهی میشود بدین طریق عبدالعظیم بن عبدالله بن علی بن الحسن بن زیدبن الحسن بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام و قبر شریفش در ری معلوم و مشهور و ملاذ و معاز عامة مخلوقست و علوّ مقام و جلالت شأن آن حضرت اظهر من الشمس است چه آن جناب بعلاوه آنکه از دودمان حضرت خاتم النبیین است از اکابر محدّثین و اعاظم علماء و زهّاد و عبّاد و صاحب ورع و تقوی است و از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادی علیهماالسّلام است و نهایت توسّل و انقطاع بخدمت ایشان داشته و احادیث بسیار از ایشان روایت کرده و اوست صاحب کتاب خطب امیرالمؤمنین علیه السّلام و کتاب یوم و لیله و اوست که دین خود را بر امام زمانش حضرت هادی علیه السّلام عرض کرد و حضرت تصدیق او نمود و فرمود : یا اباالقاسم هذا و الله دین الله الذی ارتضاه لعباده فاثبت علیه ثبتک الله بالقول الثابت فی الدنیا و الاخره و صاحب بن عبّاد رسالة مختصره در احوال آن جناب نوشته که شیخ ما مرحوم ثقه الاسلام نوری در خاتمة مستدرک آن را نقل فرموده و در آنجا و در رجال شیخ نجاشی است . |
نسب حضرت عبدالعظیم علیه السّلام
- پدران حضرت عبدالعظیم علیه السّلام نسب حضرت عبدالعظیم حسنی به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام می رسد بدین طریق : عبدالعظیم بن عبدالله بن علی بن حسن بن زید بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السّلام گرچه قبل از این قسمتی از شرح حال فرزندان و فرزند زادگان حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام را که بعضی از آنان پدران حضرت عبدالعظیم علیه السّلام بودند از نظر خوانندگان عزیز گذراندیم ، ولی در عین حال در اینجا به مناسبت شرح حال حضرت عبدالعظیم علیه السّلام شرح حال پدران آن حضرت را به نحو مفصل تری به عرض خوانندگان محترم می رسانیم . ? شرح حال زید بن حسن علیه السّلام شیخ مفید علیه السّلام می نویسد : زید بن حسن علیه السّلام متولی صدقات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بود . زید بزرگترین فرزندان امام حسن علیه السّلام بود ، زید مردی کریم الطبع ، شریف النفس ، کثیرالخیر بود . زید را شعرا مدح بسیاری گفتند و مردم از اطراف و اکناف برای نیل به فضل زید می آمدند . مورخین می نویسند : زید متولی صدقات پیغمبر اکرم بود موقعی که سلیمان بن عبدالملک به خلافت رسید برای آن عاملی که در مدینه داشت نوشت : موقعی که این نامه من به تو رسید زید بن حسن را تولیت صدقات پیغمبر اکرم بر کنار می کنی و تولیت آنها را به فلان کس واگذار می نمائی و او را درباره هر امری از امور صدقات که از تو مدد بخواهد امداد می کنی ! موقعی که عمر بن عبدالعزیز متصدی امر خلافت گردید برای والی مدینه نوشت : چون زید بن حسن شریف بنی هاشم و بزرگترین ایشان به شمار می رود و موقعی که نامه من به تو رسید تولیت صدقات رسول خدا را به زید تفویض می کنی و راجع به امور صدقات از او پشتیبانی می نمائی والسلام . زید بن حسن با حضرت حسین بن علی علیه السّلام به کربلا نیامد ، موقعی که امام حسین علیه السّلام شهید شد زید بن حسن به مناسبت این که عبدالله زبیر شوهر خواهرش ام الحسن بود با وی بیعت کرد و نزد او رفت ، موقعی که عبدالله زبیر کشته شد زیدبن حسن خواهر خود را برداشت و به جانب مدینه آمد . عزیزالله عطاردی در کتاب زندگانی حضرت عبدالعظیم علیه السّلام از ابومعشر بلخی نقل می کند : علی بن ابیطالب علیه السّلام مقرر داشته بود که باید تولیت صدقات او در دست اهل فضل و کمال از فرزندانش باشد . راوی گوید : تولیت صدقات آن حضرت در زمان ولید بن عبدالملک به زید بن حسن رسید ، در این هنگام بین زید و ابوهاشم که عبدالله بن محمد بن حنفیه باشد بر سر تولیت و تصدی صدقات اختلاف پیدا شد . ابوهاشم به زید گفت : تو می دانی که ما در حسب و نسب با هم فرقی نداریم ، تنها جهتی که تو را بر من فضیلت می دهد این است که تو از فرزندان فاطمه هستی و من از این شرف بهره ای ندارم ، ولی این صدقات که اکنون موجود است از فاطمه نیست و به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب تعلق دارد ، علاوه بر این امیرالمؤمنین شرط کرده که باید تولیت این صدقات در دست افضل و اعلم از فرزندان او باشد و من اکنون از شما افقه و اعلم هستم ؟ در این هنگام که اختلاف بین این دو نفر در مورد تصدی صدقات پیدا شده بود زید بن حسن به دمشق رفت و جریان را به خلیفه اموی که ولید بن عبدالملک بود گفت : در این وقت به ولید بن عبدالملک از ابوهاشم سعایت شده بود که وی ادعای خلافت دارد و هم اکنون لشکریانش در عراق جمع شده و در انتظار فرمان او هستند و او هرگاه فرمان خروج صادر کند ناگهان بر علیه تو انقلاب خواهند کرد . ولید بن عبدالملک هنگامی که این سخنان را درباره ابوهاشم شنید آتش خشمش شعله ور شد و به عامل خود در مدینه نوشت : هرچه زودتر ابوهاشم را به دمشق بفرست ، نامه را به قاصدی داد و او را روانه مدینه نمود ،امیر مدینه ابوهاشم را دستگیر کرده و به دمشق فرستاد . ولیدبن عبدالملک بر ابوهاشم خشمناک گردید و او را به زندان افکند ، او مدتی در زندان ماند ، در این هنگام که وی در زندان به سر می برد حضرت علی بن الحسین علیه السّلام برای استخلاص او به دمشق تشریف بردند . حضرت سجاد رو به خلیفه نموده فرمود : فرزندان ابوبکر و عمر و عثمان به جهت پدران خود در میان مردم به راحتی زندگی می کنند ودر میان اجتماع معزز هستند و کسی به آنان صدمه و آزار نمی رساند . ولی اکنون فرزندان پیغمبر در حبس و شکنجه و آزار هستند ، شرافت نسب و قرابت آنان با حضرت رسول مراعات نمی گردد ، اینک ابوهاشم که عبدالله بن محمد باشد مدتی است که در زندان تو گرفتار است ؟! ولید گفت : شنیده ام که وی با پسر عم خود اختلافاتی دارد ؟ علاوه به قرار اطلاع وی مدعی خلافت شده و گویا طرفدارانی در عراق پیدا کرده و قصد بلوا و آشوب دارد ؟! حضرت سجاد علیه السّلام فرمود : زید بن حسن و ابوهاشم هر دو پسر عم یکدیگرند و گاهی ممکن است که یک موضوع کوچک خانوادگی موجب رنجش و کدورت گردد ، این اختلاف جزئی نباید موجب خشم و غضب شما شود ، البته این اختلاف کوچک که همواره در بین افراد هر خانواده هست قابل اهمیت نیست . در همین موقع بود که حضرت سجاد علیه السّلام جریان نزاع و اختلاف آن دو نفر را برای ولید بن عبدالملک روشن کرد . ولید بن عبدالملک از اختلاف این دو نفر مطلع گردید ، و کینه ابوهاشم را که در دل گرفته بود و قصد آزار و اذیت او را داشت از خود دور کرد و قلبش از وی مطمئن شد ، پس از این جریان حضرت سجاد علیه السّلام فرمود : اکنون به خاطر حضرت رسول (ص) ابوهاشم را از زندان آزاد کن و او را نزد اهل بینش بفرست ! ولید گفت : من اکنون او را از زندان آزاد کردم و از وی در گذشتم ، این هنگام ابوهاشم از زندان آزاد شد ، امّا ولید به او اجازه نداد که از دشمق بیرون شود ، بلکه او را نزد خود تحت نظر نگاه داشت . یک روز ولید به ابوهاشم گفت : یاابا البنات ، یعنی ای پدر دختران ! ابوهاشم در جوابش گفت : آیا مرا به داشتن دختر سرزنش می کنی و حال ان که حضرت لوط و خاتم النبیین هم پدران دختران بودند ؟! ولید از این جواب خشمگین شد و گفت : تو اهل جدل هستی از نزد من دور شو ! ابوهاشم گفت : آری به خدا قسم که از نزد تو خواهم رفت ، بعد از این جریان بود که ابوهاشم از دمشق بیرون شد و به طرف مدینه رفت . سرانجام ولید وسائلی را برانگیخت و او را مسموم کرد . علامه مجلسی در جلد یازدهم بحار ، صفحه 95 می نویسد : ابوبصیر از صادق آل محمد (ص) روایت می کند که فرمود : زید بن حسن نزد پدرم آمد و از وی میراث حضرت رسول را مطالبه کرد . میراث حضرت رسول عبارت بود از زره ، شمشیر ، انگشتر و آن عصائی که در دست حضرت باقر علیه السّلام بود . زید اظهار کرد که من فرزند حسن هستم و او بزرگترین فرزند پیغمبر است و اکنون ارث آن جناب به من می رسد و من اولی واحق به آن هستم . در این هنگام بین زید بن حسن و زید بن علی بن الحسین گفتگوهائی صورت گرفت ، زید بن علی پیش حضرت باقر آمد و گفت : ای برادر ! من دیگر در این مورد با زید بن حسن سخنی ندارم ، این جریان به گوش زید بن حسن رسید ، وی از این قضیه بسیار ناراحت گردید ، بعد از این زید بن حسن خدمت حضرت باقر علیه السّلام آمد و با آن جناب مطالبی را در میان گذاشت .
حضرت باقر به زید فرمود : اگر این تخته سنگی که ما اکنون روی آن قرار گرفته ایم گواهی دهد که من احق به میراث حضرت رسول (ص) هستم تو باز حرف خود را تکرار می کنی و یا از گفتار خود دست برمی داری ؟ زید جواب داد : اگر این موضوع را مشاهده کردم البته دست از عقیده خود برمی دارم . در این وقت آن سنگ عظیم به سخن آمدوگفت : ای زید ! تو در حق امام ظلم می کنی و تو به میراث پیغمبر حقی نداری ، هنگامی که زید این منظره را دید از وحشت و خوف بر زمین افتاد و از خود بی خود شد . عبدالملک مروان خلیفه اموی از این موضع اطلاع پیدا کرد ، زیدبن حسن هم بعد از این جریان به دمشق رفت و موضوع اختلاف خود را با عبدالملک در میان گذاشت ، عبدالملک به عامل خود در مدینه نوشت و به او دستور داد که محمد بن علی را به دمشق بفرستد و حاکم را تهدید کرد که اگر در این قضیه کوتاهی کنی تو را خواهم کشت . عامل مدینه در جواب او نوشت : نامه شما رسید و از موضوع آن اطلاع کامل حاصل شد ولی اکنون اندکی توجه کن تا تو را از این موضوع روشن کنم ، محمدبن علی که تو او را از من خواسته ای مردی است که امروز مثل او در روی زمین مرد با عفتی وجود ندارد ، او مردی زاهد و پرهیزکار می باشد و همواره در محراب خود مشغول عبادت است . محمدبن علی علیه السّلام آنگاه که به قرائت قرآن اشتغال دارد سباع و طیور به دور او اجتماع می کنند و با او انس و الفت می گیرند ، وی از جهت علم ، کمال ، فضل ، شرف و عبادت از اعلم مردم و دقیق ترین آنان می باشد ، من اکنون صلاح شما را در این می دانم که به او رنج و آزار نرسانی ووی را صدمه نزنی ، زیرا خداوند از هیچ قومی نعمتی را سلب نمی کند مگر این که آن قوم موجبات تغییر نعمت را از خود فراهم سازند و روحیات و اخلاق خود را تغییر دهند . هنگامی که این نامه به عبدالملک بن مروان رسید وی فهمید که عامل مدینه او را نصیحت کرده و خیر او را خواسته است . خلیفه بار دیگر به حاکم مدینه نوشت : یک میلیون درهم به محمد بن علی بده و اسلحه ، زره ، شمشیر ، انگشتر و عصای رسول خدا را که نزد او محفوظ است از وی بگیرد و برای من بفرست . عامل مدینه خدمت حضرت باقر آمد و گفت : از طرف عبدالملک بن مروان نامه ای رسیده و به من دستور داده که یک میلیون درهم به شما بدهم و میراث حضرت رسول (ص) را که نزد شما نگاهداری می شود برای او بفرستم . حضرت باقر فرمود اندکی مرا مهلت ده تا در این باره فکر کنم و تصمیم بگیرم . امام صادق فرمود : پدرم نامه ای برای عبدالملک بن مروان نوشت و مقداری اثاثیه نیز برای او فرستاد ، در این هنگام زیدبن حسن که در مشق بود به مدینه وارد گردید ، بین او و حضرت باقر علیه السّلام مذاکراتی شد ، چند روز بعد از ورود زید بود که امام باقر علیه السّلام از دنیا رفت و زید بن حسن هم پس از مدت قلیلی مریض شد و چندی بیهوش بود تا از این جهان رخت بر بست . علامه مجلسی پس از نقل این حدیث می فرماید این حدیث مخالف با تاریخ است ، گویا راوی اشتباه کرده باشد و به جای هشام ، عبدالملک مروان را ذکر نموده . شیخ مفید در ارشاد می نویسد : زید بن حسن از دنیا رفت و ادعای امامت نکرد و کسی هم مدعی امامت او نشد . زید بن حسن در سن 90 سالگی در حاجر (به کسر جیم ) که نام موضعی است بین مکه و مدینه از دنیا رفت . عزیزالله عطاردی در کتاب زندگانی حضرت عبدالعظیم از عبدالله بن ابوعبیده نقل می کند : روزی که زید بن حسن در بطحاء از دنیا رفت و جنازه او را به مدینه حمل می کردند من هم به اتفاق پدرم به استقبال جنازه او رفته بودم ، وقتی به ثنیه – که تپه ای است نزدیک مدینه – رسیدیم ناگهان جنازه زید در حالی که او را در قبه ای نهاده و روی شتر گذاشته بودند از دور نمایان گردید و عبدالله بن حسن بن حسن در جلو جنازه پیاده در حالی که ردای خود را بر کمرش بسته بود حرکت می کرد . در این هنگام بود که پدرم به من گفت : ای پسر! رکاب را نگاه دار تا من هم پیاده شوم و نسبت به جنازه زید احترامات لازم را به جا آورم ، به خدا قسم اگر من سواره باشم و عبدالله پیاده راه رود به ما خیر و نصیبی نخواهد رسید و هرگز روی سعادت را نخواهیم دید . پدرم از مرکب پیاده شد و به اتفاق عبدالله بن حسن در جلو جنازه حرکت کردند تا جنازه را وارد منزل نمودند ، در آنجا غسلش دادند و بعد از آن به قبرستان بقیع حمل نمودند و در آنجا به خاک سپردند . زید بن حسن با لبابه که دختر عبدالله بن عباس بود زدواج کرد . این لبابه قبلاً زوجه حضرت ابوالفضل العباس علیه السّلام بود . همین که آن حضرت در کربلا شهید شد زید بن حسن با وی ازدواج کرد ، از این لبابه پسری به نام حسن و دختری به نام نفیسه متولد گردید . این حسن بن زید یکی از اجداد حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به شمار می رود که اکنون شرح حال او را به عرض خوانندگان عزیز می رسانیم . فرزند ذکور از زید بن حسن فقط همین حسن به جای ماند که او را حسن مثنی هم می گویند . ? حسن بن زید : حسن بن زید مردی با سخاوت و فریادرس بینوایان بوده که این کتاب را گنجایش ذکر بذل و بخششهای او نیست . محدث قمی می نویسد : منصور دوانیقی حسن بن زید را حاکم مدینه و اطراف آن نمود . حسن بن زید اوّل کسی بود که طبق سنت بنی عباس لباس سیاه در بر کرد . وی مدت 80 سال عمر کرد و زمان منصور ، مهدی ، هادی و رشید عباسی را درک کرد . حسن بن زید با عموزادگان خود عبدالله محض و پسرانش که محمد و ابراهیم نام داشتند فاصله و بینونتی داشت . در آن موقعی که ابراهیم را شهید کردند و سر او را نزد منصور آوردند و در میان طشتی نهادند حسن بن زید در آن مجلس بود . منصور به حسن گفت : صاحب این سر را می شناسی ؟ حسن گفت : آری می شناسم و پس از ذکر بزرگواریهای ابراهیم های های گریه کرد ! منصور گفت : من دوست نداشتم که وی کشته شود ، چون او می خواست سر مرا از تنم دور کند لذا من سر او را از بدنش برگرفتم !! خطیب بغداد در تاریخ بغداد می نگارد : حسن بن زید یکی از افراد با سخاوت به شمار می رفت . وی مدت پنج سال از طرف منصور حاکم مدینه بود . پس از آن منصور بر او غضب کرد ، او را از مقام حکومتی بر کنار کرد ، اموال او را تصرف نمود ، او را زندانی کرد ، او همچنان در زندان بود تا موقعی که منصور از دنیا رفت و مهدی به خلافت رسید . مهدی حسن بن زید را از زندان آزاد نمود ، اموالی که از او گرفته بودند به وی مسترد کرد ، مهدی همیشه طرفدار حسن بن زید بود . حسن بن زید به عزم حج حرکت کرد و در حاجر که نام موضعی است در راه حج از دنیا رفت . در کتاب عمده المطالب می گوید : حسن بن زید دارای هفت فرزند بود که همه آنان صاحب فرزند بودند . نام فرزندان وی بدین قرار است : 1- قاسم 2- زید 3- ابراهیم 4- اسحاق 5- عبدالله 6- اسماعیل 7- علی ? علی بن حسن بن زید در کتاب مقاتل الطالبین ، چاپ 1368 طبع قاهره ، صفحه 398 می نویسد : کنیه علی بن حسن ابوالحسن بود ، مادر او کنیزی بود که او را امه الحمید می گفتند . منصور او را با پدرش حسن در آن موقعی که بر وی غضب نمود زندانی کرد . علی بن حسن همچنان با پدرش در زندان بود تااین که در حبس از دنیا رفت . ? عبدالله پدر حضرت عبدالعظیم علیه السّلام این عبدالله که پدر حضرت عبدالعظیم علیه السّلام باشد در زمان جدش حسن بن زید به دنیا آمد و به جهت این که پدرش علی در زندان منصور از دنیا رحلت کرد جدش برای سرپرستی وی اقدام نمود ، حسن که جد عبدالله به شمار می رفت نسبت به وی اظهار علاقه زیادی می کرد و در پرورش و تربیت او می کوشید . در کتاب منتقله الطالبین می نویسد : عبدالله که پدر حضرت عبدالعظیم علیه السّلام باشد از کنیز زر خریدی به نام حیفا تولد یافت . 2- برادران حضرت عبدالعظیم علیه السّلام در کتاب عمده الطالب نام فرزندان عبدالله را که پدر حضرت عبدالعظیم علیه السّلام باشد بدین قرار می نگارد : 1- عبدالعظیم که در شهرری مدفون است . 2- احمدبن عبدالله که به قول بعضی از علمای انساب ، اعقاب وی در مصر و کوفه بوده اند . 3- حسن بن عبدالله معروف به : مهفهف که در زمان معتضد عباسی متولی امور فدک بود . و از وی فرزندی به جای نماند. 4- محمدبن عبدالله که او را نیز مهفهف می گفتند و بعضی از نسابه ها گفته اند : اعقاب او درابهر و زنجان بوده اند . 5- حسن بن عبدالله . محدث قمی در کتاب منتهی الآمال تعداد فرزندان عبدالله را نه نفر می نویسد که نام آنان بدین قرار است : 1- احمد 2- قاسم 3- حسن 4- محمد 5- ابراهیم 6- علی اکبر 7- علی اصغر 8- زید 9- عبدالعظیم شهرری آستان مقدس حضرت عبدالعظیم علیه السّلام معماری و ساختمان قرآن و آستان حوزه علمیه دانشکده علوم حدیث مرکز نجوم و آسمان نما مدارس وابسته کتابخانه عمومی آستان موزه دارالشفاء کوثر تأمین بودجه اطلاعات قبور نذورات و موقوفات.
چرا حضرت عبدالعظیم از خلیفه زمان خود فراری بود ؟ |
البته واضح است که وقتی بزنها این گونه ستمها بشود ، در مورد مردها این سختگیریها بسیار خواهد بود ، در این باره مطلب فراوان است ، و در کلیه کتب تواریخ و سیر این موضوع نوشته شده است ، ما اکنون دو قضیه که مربوط به بحث ما است راجع به حضرت هادی سلام الله علیه که عبدالعظیم حسنی از اصحاب آن جناب است ، و با مقام مناسب میباشد ذیلاً می نگاریم تا موقعیت حضرت هادی در زمان متوکل روشن گردد ، و معلوم شود که عبدالعظیم در چه موقعی با آن جناب رفت و آمد داشته ، و علّت فرار او از سلطان چه بوده است .
چرا حضرت عبدالعظیم علیه السّلام مورد علاقه واقع شده ؟
علّت این که حضرت عبدالعظیم علیه السّلام مورد علاقه و محبّت حضرات ائمه معصومین علیهم السّلام واقع گردیده و از طرف آن بزرگواران نسبت به وی تجلیل شده ، این است که وی در مقابل آن حضرات از خود رای و عقیده نداشته ، و در کلیّه مسائل تابع نظریات و اوامر آنها بوده است .
حضرت عبدالعظیم علیه السّلام از سادات حسنی است ، آباء و اجداد او چه در زمان بنی امیه و چه در زمان بنی عبّاس با آنها مماشات و زندگی میکردند ، مثلاً جدّ او حسن ابن زید بطوریکه نوشته اند از طرف منصور خلیفه عبّاسی حاکم مدینه بود ، و مدّت پنج سال این مقام را برای خود نگه داشت .
سادات بنی حسن همواره با حضرات باقر و صادق و کاظم علیهم السّلام اختلاف داشتند آنها میخواستند قیام کنند و خلافت را در دست گیرند ، و چون ائمه علیهم السّلام با آنها موافقت نداشتند ، و خروج آنها را تجویز نمیکردند ، از این جهت همیشه موجبات ناراحتی آن حضرات را فراهم میکردند .
موقعی که بنی هاشم و بنی عبّاس در ابواء جمع شدند، و راجع به امر خلافت به بحث و مشاوره پرداختند ، در این موقع عبدالله بن حسن گفت : تا جعفر بن محمّد نیاید و با شما بیعت نکند این موضوع انجام نخواهد گرفت ، پس از این قرار شد که از آن حضرت دعوت کنند تا در این مجلس شرکت کند ، حضرت صادق علیه السّلام در آن اجتماع شرکت کرد ، و به آنها فرمود : این بیعت به آخر نخواهد رسید و محمّد بن عبدالله هرگز خلیفه نخواهد شد ، و در صحیفه ای که اکنون در نزد ما موجود است اسمی از ایشان نیست .
در این هنگام اختلافات و ناراحتی هائی در این مجلس پیش آمد و گفتارهائی رد و بدل شد که اکنون جای بحث آنها نیست و عبدالله مطالبی را به زبان راند که محلّ بیان آنها نمیباشد ، مقداری از مذاکرات این مجلس را مرحوم کلینی در کافی – کتاب الحجة باب مایفرق بین المحق و المبطل فی امر الامامة – نقل نموده . در زمان موسی بن جعفر علیه السّلام هم جمعی از سادات بنی حسن بعلّت ظلمی که از طرف حکومت غاصب به آنان شده بود قیام کردند ، حضرت موسی علیه السّلام با این قیام موافق نبود ، آنها با سخنان آن جناب موافقت نکردند ، و با دولت ستمگر و عمال او جنگ کردند و عدّه ای در جنگ کشته شدند ، جماعتی را نیز بذلت و خواری به زندان بردند .
موقعیت حضرت عبدالعظیم در عصر خود
از تفحص در زندگانی عبدالعظیم معلوم میشود که وی در زمان خود از زهاد و عباد و از متقین و ابرار بشمار میرفته ، و از جهت خلوص عقیده و قلب روشن و اعتقادات درست و صحیح مورد توجّه ائمه اطهار علیهم السّلام بوده است .
حدیث ابوحماد رازی که در رساله صاحب بن عباد نقل شده است ، بزرگترین نشانه اعتماد و اطمینان آن بزرگواران نسبت به او میباشد ، این جمله حضرت هادی که به او فرمود : مسائل دینی خود را از عبدالعظیم حسنی بپرس مؤیّد این گفتار است .حضرت هادی علیه السّلام در هنگامیکه او عقائد خود را اظهار نمود، به او فرمود : ای ابوالقاسم به خدا قسم این عقائد شما همان دینی است که پیغمبر آنرا آورده ، و این دین پدران من است ، بر این عقیده ثابت باش ، خداوند تو را بر عقیده درست ثابت بدارد ، البتّه تصدیق امام علیه السّلام عقائد او را بزرگترین فضیلت و منقبت از برای اوست .