• Archive
  • Contact
توضیحات :
منوی اصلی
آمار بازدید
تعداد نمایش : 117814
درباره ما

آخرین مطالب


<a href="http://slideful.com/v20130228_1623685896002827_pf.htm">View the slide show</a> ________________________________________________________________________________________________________
نویسنده : محمد حسین شریفی

تاریخ ارسال مطلب : سه‌شنبه 27 دی 1390 - 17:38 | نسخه چاپی

سلام برای شما دو ویژه نامه آماده کر ده ایم.



1-ویژه نامه 28 صفر






2-ویژه نامه شهادت امام رضا










برای دیدن ویژه نامه ها به ادامه مطلب بروید....



اگر سرعت اینترنت شما پایین است به دلیل مطالب زیاد به ادامه مطلب نروید. 



ویژه نامه 28 صفر





پیامبر اعظم (ص) اعظم پیامبران


خدای رحمان رسولان خود را به سوی جامعه بشری گسیل داشته و پیامبرانش را پشت سر یکدیگر فرستاده تا آنان افراد بشر را به ادای پیمان فطری که با پروردگار خویش دارند، فرا خوانند و نعمتهای نورانی نهفته فطرت را به ایشان یادآور شوند و خرد نهفته آنان را برانگیزند.(١)
خداوند با ارسال پیامبران راه شناخت را به روی بشریت گشوده است، پیامبران الهی برای رهروان حق نوید سعادت و رحمت آورده اند و کجروان را انذار کرده و نسبت به عاقبت سوء کارشان بیم داده اند. با ارسال پیامبران الهی خدای رحمان حجت را بر بشر تمام نموده و از این پس دیگر مردم علیه خداوند حجتی نخواهند داشت.(٢)
در میان پیامبران الهی برخی برتری و فضیلت یافته اند(٣) و مهمتر این که از این میان پنج تن برگزیده و صاحب شریعت بوده و دین الهی را به بشریت عرضه داشته اند. قرآن کریم می فرماید: خدای منان برای شما دین را مقرر ساخت، براساس آنچه که نوح را بدان سفارش کرد و نیز آن کس را که به تو وحی کردیم و آنچه ابراهیم و موسی و عیسی را بدان سفارش کردیم … (۴)
این پنج پیامبر بزرگ طلیعه دار راه هدایت بوده و دین الهی توسط آنان به بشریت عرضه شده و براساس روایات اهل بیت(ع) همه پیامبران پس از نوح تا حضرت ابراهیم تابع شریعت نوح(ع) بوده اند و همین امر درباره حضرت ابراهیم و موسی و عیسی(ع) جاری بوده است.
سلسله پیامبران به بزرگترین پیامبران الهی و افضل آنان خاتمه یافته است.(۵)
خاتمیت، دلیل روشنی بر افضلیت است، زیرا آن که حرف آخر را می زند کلام او افضل است و کلام افضل جامع ترین و کاملترین سخن خواهد بود؛ کتابی که پایان بخش کتابهای آسمانی است، باید همه مقصود خدای رحمان را با خود داشته باشد، و حقیقتاً این چنین است. قرآنی را که پیامبر(ص) به جامعه انسانی هدیه کرده هر آنچه از خشک و تر که در سعادت بشر دخیل بوده است را بیان کرده(۶) و خدای رحمان چیزی از حقایق را در آن فروگذار نکرده است.(٧)و گویا به همین سبب که، قرآن کریم پایان بخش کتابهای آسمانی بوده و عهده دار ارایه کاملترین شریعت و دین الهی است، خدای رحمان تصمیم گرفته که آن را از گزند حوادث حفظ کند و دست دیگران را از دخالت در آن باز دارد و فرموده است:
“این ذکر آسمانی- قرآن- را ما خود نازل کرده ایم و پس از نزول حتماً خود حافظ و نگهبان آن خواهیم بود”(٨)
هر چند فضیلت پیامبر اکرم(ص) بر سایر پیامبران الهی از خاتمیت آن سرور به روشنی نمایان است، لکن قرآن کریم در بیان زندگی رسول اعظم(ص) و حقایق ارایه شده توسط او، نکاتی را بیان می دارد که فضیلت او را بر همه انبیای الهی و حتی پیامبران اولوالعزم صاحب شریعت به خوبی روشن می سازد. در اینجا در حد امکان این نوشتار کوتاه، به ذکر چند نکته در این زمینه می پردازیم.

١- جهانی و جاودانه بودن
در قرآن کریم تنها پیامبری که به روشنی از جهانی بودن او سخن رفته است، پیامبر اعظم(ص) است. خطاب صریح قرآن کریم به آن حضرت چنین است:
بگو ای مردم، من فرستاده و پیامبر الهی به سوی همه شما هستم … (٩)
و در جای دیگری می فرماید: بگو کدام چیز گواهش بزرگتر و والاتر است، بگو خدا میان من و شما گواه است و این قرآن به من وحی شده است تا شما را و هر که را که این قرآن به او پرسد هشدار دهم.(۱۰)
در قرآن کریم، تعابیر فوق منحصراً برای پیامبر(ص) و قرآن کریم آمده است و هرگز چنین تعابیری را برای سایر پیامبران و دیگر کتابهای آسمانی نمی یابیم، بلکه آنچه می یابیم عکس آن است. به عنوان مثال رسالت حضرت موسی در کلام آن بزرگوار به فرعون چنین آمده است: خدای سبحان به موسی(ع) فرمود، نه چنین است- بیم به دل راه مده- تو و برادرت نزد فرعون روید و بگویید: ما فرستاده پروردگار جهانیانیم، – پیام او این است- که بنی اسرائیل را به همراه ما بفرست.(١١)
از پیام فوق این نکته جلب توجه می کند که گویا اگر فرعون دست از بنی اسراییل برمی داشت و آنان را آزاد می ساخت که به همراه حضرت موسی(ع) راهی سرزمین قدس شوند و از بردگی فرعونیان نجات یابند، حضرت موسی(ع) هم با فرعون کاری نمی داشت و این نکته را می رساند که حوزه رسالت حضرت موسی(ع) قوم بنی اسراییل بوده است.
نکته فوق آنجا تأیید می گردد که قرآن کریم حوزه مأموریت تورات را نیز قوم بنی اسراییل می داند و می فرماید: و ما به موسی کتاب- تورات- را عطا کردیم و آن را رهنمونی برای بنی اسراییل قرار دادیم که جز من کارسازی مگیرید.(۱۲)
این تعبیر دقیقاً درباره حضرت عیسی(ع) نیز آمده است آنجا که می فرماید: خداوند به او- عیسی (ع)- کتاب و حکمت و تورات و انجیل می آموزد و او را پیامبری به سوی بنی اسراییل قرار می دهد. (۱۳) این قرائن، بر عدم جهانی بودن پیامبران بنی اسراییل در مقایسه زیر تکمیل می گردد.

█ مقایسه خانه کعبه و بیت المقدسقرآن کریم درباره خانه کعبه می فرماید: هر آینه نخستین خانه ای که برای مردم نهاده شده همان است که در “مکه”- محل ازدحام، جایگاه کعبه در مکه- است که برای همه مردم جهان مایه برکت و هدایت است.(۱۴)
با این نگاه خانه کعبه اولین خانه و معبد الهی بر روی زمین است و قدمت آن از هر معبد دیگری- و از جمله بیت المقدس- بیشتر است. قدمت خانه کعبه به زمان حضرت ابراهیم(ع) می رسد، در حالی که قدمت بیت المقدس مربوط به زمان انبیای بنی اسراییل است و گویا بنای آن در زمان حضرت داوود و حضرت سلیمان شکل گرفته و به اتمام رسیده است.
همچنین خانه کعبه جهانی است و برکات آن و نور هدایت آن به همه مردم دنیا می رسد.
اما قرآن کریم درباره “بیت المقدس” می فرماید: منزه است آن خدایی که بنده خود- محمد(ص)- را شبی از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر داد. همان – مسجدی- که اطراف آن را برکت دادیم.(۱۵)
مقایسه بین دو جمله “مبارکا و هدی للعالمین” درباره خانه کعبه و “بارکنا حوله” درباره مسجد الاقصی و یا بیت المقدس مطلب را کاملاً روشن می کند.
بنابراین:
- قرآن کتاب جهانی است و تورات برای بنی اسراییل است.
- خانه کعبه جهانی است و برکات آن عالم گیر است، ولی برکات بیت المقدس مربوط به اطراف آن است.
- پیامبر اکرم(ص) به صراحت قرآن برای همه مردم جهان است، ولی حضرت موسی و عیسی(ع) و به طریق اولی سایر انبیای بنی اسراییل برای آن قوم بوده اند.
در اینجا یک نکته می ماند و آن اینکه:
درباره حضرت ابراهیم(ع) مسأله تا حدودی تفاوت می کند. حضرت ابراهیم(ع) بنیانگذار خانه کعبه بوده اند(۱۶) و اسلام کنونی به دست آن حضرت تأسیس گشته است(۱۷). حضرت ابراهیم(ع) در بابل چشم به جهان گشودند و در نوجوانی با بتان و بت پرستان به مبارزه پرداختند(۱۸) تا اینکه سرانجام به جرم بت شکنی محکوم به اعدام شده و او را به آتش افکندند(۱۹).
خداوند آتش را بر حضرت ابراهیم(ع) به گلستان تبدیل نمود(۲۰). پس از این ماجرا حضرت ابراهیم به سرزمین فلسطین مهاجرت کردند(۲۱) و در آنجا به تبلیغ دین الهی پرداختند تا اینکه در سن پیری خداوند حضرت اسماعیل را به او عطا کرد(٢٢).
به فرمان الهی اسماعیل و مادرش را به سرزمین حجاز آورد و در وادی بدون آب و گیاه آنان را در کنار خانه خدا قرار داد و خود بازگشت و عرضه داشت:
پروردگارا من ذریه خود را در دره ای بدون کشت و زرع نزد خانه شکوهمند تو قرار دادم، پروردگارا، برای آنکه نماز را به پا دارند، پس تو هم دلهایی از مردمان را چنان کن که به سوی آنها گرایند و از ثمرات روزیشان ده، باشد که سپاسگزارند.(۲۳)
با این حساب نسل حضرت ابراهیم(ع) دو تیره شدند، جمعی بنی اسماعیل که در سرزمین حجاز نشو و نما کردند و معبدشان خانه کعبه بود و جمعی دیگر که در سرزمین قدس از فرزند بعدی حضرت ابراهیم -یعنی حضرت اسحاق- پدیدار شدند و آنان “بنی اسراییل” بودند و در آن سامان زندگی می کردند و بعدها “بیت المقدس” معبد آنان گردید، و هر دو دسته به نوعی به حضرت ابراهیم(ع) منسوب بودند. با اینکه این دو دسته دو شیوه مستقل از یکدیگر را می پوشیدند. با این حساب، اگر بخواهیم احتمال جهانی بودن را جز در مورد پیامبر اکرم(ص) بدهیم، تنها ابراهیم خلیل مورد این احتمال قرار می گیرد، هر چند قرآن کریم بر جهانی بودن او صراحتی ندارد.
و اما درباره حضرت نوح(ع) نیز همواره و در همه موارد قرآن کریم از ارسال او به سوی قوم خودش سخن گفته است “و لقد ارسلنا نوحاً الی قومه”(۲۴) و هیچ گاه از رسالت جهانی او در قرآن سخن نرفته است.
خلاصه سخن آن که تنها پیامبری که قرآن کریم جهانی بودن او را به صراحت اعلام نموده پیامبر اعظم(ص) است، و هم اوست که پایان بخش انبیای الهی است و دین او برای همیشه و همه زمانها برقرار است.

٢- خطابهای قرآن
قرآن کریم خطابهای خدای رحمان را به پیامبران الهی ذکر می کند، این خطابها با نام آن پیامبران صورت گرفته است.
- قال یا نوح انه لیس من اهلک (۲۵)
- یا ابراهیم اعرض من هذا … (۲۶)
- و ما تلک بیمینک یا موسی(۲۷)
- اذقال ا… یا عیسی بن مریم اذکر نعمتی علیک و علی والدتک … (۲۸)
اما هر گاه می خواهد پیامبر(ص) را مورد خطاب قرار دهد با عنوان “رسالت” و “نبوت” است مانند:
یا ایها النبی انا ارسلناک شاهداً و بشیراً و نذیراً(۲۹)
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک … (۳۰)
بالاتر اینکه وقتی قرآن پیامبر را در کنار چهار پیامبر صاحب شریعت دیگر قرار می دهد و کتاب آسمانی قرآن و شریعت اسلام را در کنار چهار کتاب و شریعت دیگر قرار می دهد، تعبیری کاملاً متفاوت می آورد، به آیه زیر توجه فرمایید:
شرع لکم من الدین ما وصی به نوحاً و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی …
خداوند برای شما از دین چیزی را مقرر کرد که نوح را بدان سفارش کرده بود و نیز آن کس را به تو وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم.
قابل توجه است درباره چهار شریعت لفظ “ما” را آورده و درباره قرآن و شریعت اسلام واژه “الذی”. تفاوت این دو واژه روشن است و موصول “الذی” نوعاً برای ذوی العقول به کار می رود، در حالی که “ما” چنین نیست و همچنین برای ارایه شریعت به چهار پیامبر از عبارت “وصی” و “وصینا” استفاده شده و در مورد پیامبر اکرم(ص) عبارت “اوحینا الیک” را مطرح نموده است.
این تفاوت در تعبیر در میان همه پیامبران صاحب شریعت برای پیامبر(ص) توجه ویژه الهی را به رسول خدا و کتاب آسمانی او نشان می دهد.

٣- کامل بودن شریعت حضرت محمد(ص)
همه ادیان الهی بر محور توحید و یکتاپرستی و دعوت به سوی تقوا و نماز تنظیم شده است، اما ممکن است هر کدام در جهتی خاص تمرکزی بیشتر یافته باشند، مثلاً چنانکه مشهور است حضرت موسی قوم بنی اسراییل را به استقلال در زندگی تشویق نمودند و به فعالیت در امور اقتصادی دعوت کردند تا آنان را از اسارت و بردگی فرعونیان برهانند. اما قوم بنی اسراییل در این راه به افراط گراییدند و دنیا محوری را پیشه ساختند تا اینکه حضرت عیسی(ع) مبعوث شدند و این قوم را به زهد در دنیا و توجه به آخرت دعوت نمودند و در حقیقت هر کدام از این دو شریعت به یک سو تکیه ای بیشتر نمودند. اما پیامبر اکرم(ص) شریعتی کامل و جامع همه جهات به جامعه بشری ارایه فرمودند(۳۱) و همه امور دنیوی و اخروی انسانها را مورد توجه قرار دادند.
از این رو قرآن کریم عهده دار همه زمینه های انسانی است، از یکسو ارتباط انسان را با خداوند جهت می دهد و در مورد توجه به آخرت دعوتی جدی و تمام می نماید و از سویی دیگر احکام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی قرآن جلوه ای تام دارد تا آن جا که این نکته در آرای اندیشمندان غیرمسلمان نیز نمودار گشته است.
پیامبر(ص) رحمة للعالمین هستند(۳۲) و دین اسلام دین رأفت و رحمت و آیین اخلاق و مهرورزی است. تا آنجا که معیارهای اخلاقی در اسلام برجسته ترین شأن و منزلت را داراست و به همین خاطر این جهت را به طور مستقل مورد توجه قرار می دهیم.
توسعه معیارهای اخلاقی در اسلام نسبت به سایر آیینها
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: “انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق”
پیامبر اکرم(ص)- براساس این حدیث- خود را پایان بخش و کامل کننده مکارم اخلاق معرفی می کنند و این موضوع نشان می دهد که پیش از آن حضرت، انبیای الهی و اولیای خداوند بسیاری از مکارم اخلاقی را بیان فرموده و عملی ساخته بودند و پیامبر اکرم(ص) باید این سیره رحمت را به اتمام برسانند. از این نکته نتیجه های زیر حاصل می گردد:
الف- پیامبر اکرم(ص) در اخلاق، آخرین مراتب کمال و کرامت را ارایه فرمودند و چیزی از آن فروگذار نکردند و این مطلب از چند جهت قابل توجه است. از جهت تعالیم و عمل آن حضرت از نظر تعالیم؛ پیامبر اکرم(ص) بالاترین مراحل تعلیم اخلاق و تربیت را ارایه فرمودند و در حقیقت قرآن کریم و رسول خدا(ص) از حیث اخلاق سنگ تمام را نهاده اند.
در سوره بقره آیه ۸۳ درباره بنی اسراییل می فرماید: “و آنگاه که از بنی اسراییل پیمان گرفتیم که جز خدای را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید و به خویشان و یتیمان و تهیدستان هم نیکی کنید و با مردم به نیکی سخن بگویید و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید. سپس جز اندکی از شما پشت کردید در حالی که رویگردان بودید.”
بنا بر آیه فوق چند پیمان از بنی اسراییل گرفته شده:
اول: اینکه جز خدای رحمان را نپرستید
دوم: راه احسان در پیش گیرند و به ۴ دسته احسان کنند: به والدین، ارحام، یتیمان و مساکین
سوم: با مردم خوب سخن بگویند
چهارم: نماز را به پای دارند و زکات را بپردازند
و در پایان هم اعلام می دارد که آنان جز عده ای اندک به این رهنمودهای الهی پشت کردند و اعراض نمودند.
با توجه به اینکه حضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع) هر دو از پیامبران بنی اسراییل بودند و قرآن کریم درباره حضرت عیسی(ع) می فرماید: “و رسولاً الی بنی اسراییل”(٣٣) تعالیم فوق مربوط به آموزشهای پیامبران بنی اسراییل است که سرآمد آنها پیامبر عظیم الشأن(ص) صاحب شریعت بوده اند. و در حقیقت حوزه اخلاق را در شریعت حضرت موسی و حضرت عیسی(ع) در زمینه احسان روشن می گرداند حال در موارد فوق به تعالیم قرآن برای مسلمانان توجه کنیم و در مقام مقایسه برتری و توسعه تعالیم اخلاق اسلامی را بیابیم.
- در مورد اول: جز خدای رحمان را نپرستید. این امر در همه ادیان الهی مشترک بوده و همه موظف به پرستش خالصانه برای خداوند بوده اند. قرآن کریم نیز به کرار مسلمانان را به این امر دعوت می کند. مانند:
و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احساناً. (٣٣ اسراء)
قل ا… اعبد مخلصاً له دینی. (۱۴ زمر)
- در مورد “احسان کردن” تفاوت روشنی دیده می شود، زیرا در آیه فوق – ۸۳ بقره- بنی اسراییل مأموریت پیدا می کنند که به چهار دسته احسان کنند: والدین، ذوی القربی، یتیمان و مساکین.
در حالی که قرآن کریم در آیه ۳۶سوره نساء خطاب به مسلمانان می فرماید: “خدای را بپرستید و چیزی را با او شریک نسازید و به والدین و به خویشان و یتیمان و درماندگان و همسایه نزدیک و همسایه دور و یار و همنشین و به مسافر در راه و به بردگان احسان کنید. همانا خداوند متکبر فخر فروش را دوست ندارد.”
قسمت اول آیه همان دستور بر پرستش خالصانه خدای رحمان و دوری از شرک است. اما قسمت دوم آیه که مسأله احسان را مطرح می کند، احسان نسبت به هشت مورد را از وظایف مسلمانان اعلام می دارد و به تعبیری دیگر اعلام می کند که هشت دسته اند که بر گردن شما حق احسان دارند. به این صورت:
١- والدین بر گردن فرزندان حق احسان دارند.
٢- ارحام و ذوی القربی نیز حق احسان دارند.
٣- یتیمان جامعه حق احسان بر همه دارند.
۴- مساکین و ناداران نیز از این حق برخوردارند.
تا اینجا همان بود که درباره بنی اسراییل نیز مطرح شده بود، ولی درباره مسلمانان موارد زیر افزوده می گردد.
۵- همسایه اعم از همسایه نزدیک و یا همسایه دور
۶- همنشین و مصاحبی که در کنار انسان بوده است، او نیز حق احسان و نیکی دارد دوستان نیز باید به یکدیگر احسان کنند.
٧- مسافران بخصوص آنها که در مسیر سفر درمانده باشند، از این حق برخوردارند.
٨- بردگان نیز حق احسان دارند و مسلمانان موظفند با آنها به نیکی رفتار کنند.
آنگاه می فرماید: خداوند کسی را که متکبر فخر فروش است دوست نمی دارد. گویا کسی که دست به احسان ندارد، متکبر است و فخر فروش.
با نگاه فوق، قرآن کریم حوزه احسان را بسیار توسعه داده و با توجه به اینکه احسان معیاری اخلاقی است که در کنار معیار عدالت، جامعه را به صلح و رفاه نسبی می رساند. این توسعه حوزه احسان- اگر آنچنان که قرآن فرموده اجرا گردد، جامعه به سعادت خواهد رسید.
این دستور قرآن قابل توجه است که:
“ان ا… یامر بالعدل و الاحسان ”
پس خدای رحمان همان گونه که به عدالت فرمان می دهد، به احسان و نیکوکاری هم فرمان می دهد. به عبارتی دیگر امور اخلاقی را قرآن کریم اموری الزامی تلقی می کند، یعنی مسأله از دو سو مورد توجه قرار گرفته هم از ناحیه توسعه بخشی و هم الزام نمودن به آن.
این نمونه ای از اتمام مکارم اخلاقی توسط پیامبر اکرم(ص) است که در تعالیم خود بیان فرموده است. اما این امر در زندگانی رسول خدا(ص) بیشتر جلوه گر شده است.
- پیامبر اکرم در زمان حیات خود مکارم اخلاقی را نمایان کردند. رسول خدا(ص) سه چیز را از مکارم اخلاقی برشمردند: عفو از بدیها، صله رحم از کسی که قطع رحم نموده و احسان به کسی که بدی کرده. این سه امر در روایات متعددی بیان شده است، از جمله:
از امام صادق(ع) نقل است که فرمودند: پیامبر اکرم اخلاقشان قرآنی بود. خدای سبحان به آن حضرت چنین فرموده است: عفو و گذشت را پیشه کن و به کار نیکو فرمان ده و از جاهلان رخ برتاب.(۳۴)
پیامبر عظیم الشأن(ص) چندان در سلوک خود راه بردباری و عفو و گذشت پوئیدند که نوای رحمت ربوبی به ایشان خطاب فرمود: انک لعلی خلق عظیم.
گویا در میان ویژگیهای رسول خدا(ص) خلق و خوی عظیم او جلوه ای تمام داشته است. بدان گونه که گفته اند- و درست هم گفته اند- که از بزرگترین عوامل پیشرفت اسلام همانا خلق نکوی فوق طاقت بشر در رسول خدا(ص) است. آن وجود عظیم الشأن در برابر دوست و دشمن گذشت و تواضع نشان می دادند و در حقیقت اسلام و رحمت اسلامی را در رفتار خود نمایان می کردند.
خلق و خوی الهی رسول خدا(ص) در ساختار جامعه اسلامی تأثیری مستقیم و بسزا داشت، بسیاری از مسلمانان با مشاهده رفتار آن حضرت خود نمونه و الگویی از رفتار حسنه شده بودند، عفو و گذشت را پیشه ساختند و فداکاری در راه هدف الهی را نصب العین خود قرار دادند.
امروزه مسلمانان وظیفه دارند که رأفت اسلامی را به جهانیان اعلام دارند و خلق و خوی پیامبر(ص) را تا حد امکان در رفتار خویش نمایان سازند تا اتهامات ناجوانمردانه ای را که دشمنان بر ساحت اسلام وارد می سازند برطرف نمایند.



پی نوشتها:
١- نهج البلاغه/ خطبه ١
٢- رسلاً مبشرین و منذرین لئلایکون للناس علی ا… حجة بعد الرسل
٣- بقره، ٢۵٣
۴- شوری، ١٣
۵- احزاب، ۴٠
۶- لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین
٧- ما فرطنا فی الکتاب من شئ
٨- حجر- ٩
٩- اعراف، ١۵٨
۱۰- انعام، ١٩
١١- شعراـ ١۵- ١٧
۱۲- اسراء، ٢
۱۳- آل عمران، ۴٨ و ۴٩
۱۴- آل عمران، ٩۶
۱۵- اسراء، ١
۱۶- بقره، ١٢٧
۱۷- حج، ٧٧
۱۸- انبیاء، ۵١- ۵٧
۱۹- انبیاء، ۶٨
۲۰- انبیاء، ۶٩
۲۱- صافات، ٩٩
٢٢- ابراهیم، ٣٩
۲۳- ابراهیم، ٣٧
۲۴- مؤمنون، ٢٣
۲۵- هود، ۴۶
۲۶- هود، ٧۶
۲۷- مائده، ١١٠
۲۸- طه، ١٧
۲۹- احزاب، ۴۵
۳۰- مائده، ۶٧
۳۱- این مضمون در حدیثی مشهور از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است.
۳۲- و ما ارسلناک الارحمة للعالمین
٣٣- آل عمران، ۴٩
۳۴- میزان الحکمة، باب اخلاق




 اصول حاکم بر زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم)



«سیره» به تعبیر شهید مطهری در کتاب «سیره نبوی»، در حقیقت منطق عملی است که در برابر آن منطق نظری قرار دارد. شامل برهان و قیاس و مانند این ها می شود. این منطق همانند قیاس و برهان که در همه زمان ها مقبول و معتبر است، آن نیز در همه زمان ها و زمین ها و برای همه اقشار و طبقات معتبر است و برخلاف نظر عده ای که اخلاق را نسبی می دانند، اصول اخلاقی و فضایل انسانی، مطلق است و همیشه جاری است. به همین خاطر است که قرآن خطاب به مسلمانان می فرماید: «ولکم فی رسول الله اسوة حسنه» پیامبر اسوه و الگوی نیکو و پسندیده ای برای شماست و باید از منطق عملی و سیره آن حضرت پیروی کنید و در زندگی آن را به کار گیرید. البته اصول اخلاقی از نظر اهمیت در یک حد و اندازه نیستند از این رو هنگامی که انسان بین انجام دو اصل باید یکی را انتخاب کند، طبیعی است که اصل مهم تر باید انتخاب شود. همین قاعده در زندگی پیامبر (ص) و پیشوایان دینی نیز جاری است.

█ اصل انظلام و استرحام شهید مطهری در کتاب خود به چند اصل در سیره پیامبر (ص) و اولیای الهی اشاره می کند که یکی از آن ها اصل «انظلام» و «استرحام» است. به این معنا که محال بود پیامبر (ص) و اوصیای بزرگوار ایشان در جایی که دشمن را قوی می دیدند، گردن خود را کج کنند و شروع کنند به التماس و زاری و یا این که تن به ظلم بدهند. آن بزرگواران هیچ گاه رفتاری انجام نمی دادند که عزت آنان مخدوش شود. نمونه اعلای این منش، رفتار امام حسین (ع) در برابر یزید بود که بیعت با شخصی چون یزید را ذلت شمرد و فرمود: انسانیت و شرف به انسان های پاک اجازه نمی دهد که به چنین خفتی تن دهند.

█ اصل سادگی و بی آلایشی در زندگی ساده و بی تکلف زندگی کردن یکی دیگر از اصول حاکم بر زندگی و منش پیامبر (ص) بود چنان که نقل شده است: کان رسول الله خفیف الموونه جمیل المعاشرة: پیامبر (ص) در همه چیز، در خوراک، در پوشاک، در معاشرت و برخوردها ساده بود و از زرق و برق و تجمل که معمولا شیوه فرعون صفتان است، اجتناب می کرد. این سادگی هم در رفتار سیاسی ایشان به عنوان یک حاکم بروز داشت و هم در زندگی شخصی. خدم و حشم نداشت و زمانی که به جایی می رفت اگر سواره بود اجازه نمی داد کسی پشت سر او پیاده راه برود. در مجلس طوری می نشست که بالا و پایین نداشته باشد. جلال و جبروتش در معنویت آن حضرت متجلی بود و نه در شکوه ظاهری، نقل شده است تعدادی از زنان پیامبر (ص) اعتراض کردند که زندگی ما بسیار ساده است، پیامبر (ص) پاسخ دادند که اگر فکر می کنید زندگی من ساده است و نمی توانید با زندگی ساده من بسازید، حاضرم شما را طلاق بدهم. همه آنان پاسخ دادند: به زندگی ساده می سازیم.

█ اصل مواسات امام صادق(ع) در توصیف رفتار رسول خدا(ص) هم از رفتار برابر حضرت با اصحاب سخن می گوید و می فرماید: رسول خدا(ص) نگاه کردنش را میان اصحاب تقسیم می کرد و به این و آن یکسان نگاه می کرد. هرگز پاهایش را پیش اصحاب دراز نمی کرد و اگر مردی با آن حضرت دست می داد رسول خدا(ص) دستش را رها نمی کرد تا این که او دستش را رها کند. به همین خاطر اصحاب که از این اخلاق پیامبر (ص) مطلع بودند، چون با حضرت دست می دادند، زود دست خود را پس می کشیدند. (اصول کافی ج ۴ ص ۴۹۶)

█ ارتباط با خویشان یکی از سفارش های موکد پیامبر (ص) احسان به پدر و مادر و ارتباط و رفت و آمد با خویشان است که در ادبیات دینی از آن به «صله رحم» تعبیر می شود. پیامبر (ص) در این باره می فرماید: «سفارش می کنم امت حاضر و غایبم را تا روز قیامت که صله رحم کنند اگرچه بین آنان به اندازه یکسال راه فاصله باشد زیرا صله رحم جزو دین است» نقل شده است که مردی خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: یا رسول ا… ! فامیل من تصمیم گرفته اند به من حمله کنند و از من ببرند و دشنامم دهند آیا من حق دارم آن ها را ترک کنم؟ حضرت فرمودند: در آن صورت خدا همه شما را ترک می کند. عرض کرد: پس چه کار کنم؟فرمودند: صله رحم کن با کسی که با تو قطع رابطه کند و عطا کن به هر که محرومت کند و درگذر از هر که به تو ستم کند و اگر چنین کنی، خداوند تو را بر آن ها یاری خواهد کرد. (کافی ج ۳، ص ۲۲۱)

█ اصل قناعت و بی نیازی اصل قناعت و بی نیازی و چشم نداشتن به مال دیگران از ویژگی های تربیتی بارز پیامبر اکرم (ص) بود و اصحاب خود را نیز این گونه تربیت می کردند و امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: مردی از اصحاب پیامبر (ص) در زندگی به مشقت و تنگدستی دچار شد. همسرش به او گفت: کاش خدمت پیامبر (ص) می رفتی و از آن حضرت چیزی درخواست می کردی. آن مرد طبق این توصیه خدمت پیامبر (ص) آمد و چون حضرت او را دید فرمود: هر که از ما درخواست کند به او می دهیم و هر که بی نیازی جوید خدا او را بی نیاز می کند. مرد با خود اندیشید که مقصود پیامبر کسی جز من نیست از این رو به خانه برگشت و ماوقع را به همسرش خبر داد. زن گفت: رسول خدا (ص) هم بشر است (و از حال تو خبر ندارد) برو و او را آگاه کن، مرد دوباره خدمت حضرت رسید و چون پیامبر (ص) او را دید سخن خود را تکرار کرد و این رفت و آمد تا سه بار تکرار شد. پس از آن مرد رفت و کلنگی را امانت گرفت و به طرف کوهستان رهسپار شد و مقداری هیزم جمع کرد و آورد و فروخت فردا هم چنین کرد تا این که توانست با پول فروش هیزم ها کلنگی بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا جایی که دو شتر و یک غلام خرید و بی نیاز شد. آن گاه خدمت پیامبر (ص) آمد و گزارش داد که چگونه ابتدا برای درخواست کمک خدمت حضرت مشرف شده و چه از پیامبر (ص) شنیده است. پیامبر(ص) فرمود: من که گفتم هر که از ما درخواست کند به او می دهیم و هر که بی نیازی جوید خدا او را بی نیاز می کند. (کافی ج ۳ ص ۲۰۸)







سیماى پیامبر اکرم (ص) در آئینه نهج البلاغه



هر جامعه نیاز به الگویی دارد که شناخت آن ضرورى و لازم است، قرآن کریم برترین الگوى جامعه اسلامى را پیامبر اکرم(ص) معرفی کرده است، حضرت علی(ع) در خطبه هایی که در نهج البلاغه آمده، سیمایی از حضرت محمد(ص) را ارائه کرده است .
حضرت محمد(ص) در هفدهم ربیع الاول سال عام الفیل پا به عرصه وجود گذاشت در حالى که پدر را قبل از ولادت از دست داده بود.
این حادثه، بزرگترین حادثه تاریخ بشرى محسوب می شود، دلیل آن نیز حوادثى است که بدنبال حادثه ولادت آن حضرت اتفاق افتاد.
با ولادت آن بزرگمرد عالم هستى، تمام بتهاى عالم سرنگون شده، طاق کسرى به لرزه افتاده، دریاچه ساوه که سالها مورد پرستش قرار مى  گرفت به زمین فرو رفته و خشکید و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب به خاموشى گرائید، دانش کاهنان زائل شد و سحر ساحران بر باد رفت .
این همه نشان از عظمت شخصیتى دارد که در چنین روزى به دنیا آمده است، لذا جا دارد جامعه اسلامى بیش از پیش با شخصیت او آشنا شده و خصلت هاى آن ح ضرت را الگو و سرمشق قرار دهند .

█ ضرورت شناخت آن حضرت هر جامعه نیاز به الگو دارد که شناخت آن ضرورى و لازم است، قرآن کریم برترین الگوى جامعه اسلامى را پیامبر اکرم(ص)مى  داند آنجا که مى  فرماید: « ولکم فى رسول الله اسوة حسنة…؛ مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیکویى بود، براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد مى کنند.»
بنابراین در هر زمان باید با توجه به نیازهاى ضرورى جامعه، ابعاد شخصیتى ختمى مرتبت مورد بررسى قرار گرفته و به جامعه عرضه شود .
به گزارش پایگاه پیامبر اعظم(ص)، حضرت على (ع) نیز بر این امر تأکید دارد آنجا که مى فرماید: « و لَقد کان فى رسول الله (ص) کاف لَک فى الاسوة، و دلیل لَک على ذم الدنیا و عیبها و کَثرة مخازیها و مساویها اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغره اکنافها و فطم عن رضاعها…» براى تو کافى است که راه و رسم زندگى پیامبر اسلام (ص) را اطاعت نمایى، تا رهنماى خوبى براى تو در شناخت بدى ها و عیب هاى دنیا و رسوایى ها و زشتى هاى آن باشد، چه اینکه دنیا از هر سو بر پیامبر(ص) باز داشته و براى غیر او گسترانده شد، از پستان دنیا شیر نخورد، و از زیورهاى آن فاصله گرفت.
در ادامه همین خطبه درباره اسوه بودن آن حضرت و لزوم اقتدا به او مى فرماید: « فتأس بِنبِیک الاطیب الاطهر(ص) فاِن فیه اسوة لمن تَأسى و عزاء لمن تعزى و احب العباد الَى الله المتأسى بِنبیه وَ المقتص لاثره؛ پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتدا کن، که در (راه و رسم) او الگویى است براى الگو طلبان و مایه فخر و بزرگى است براى کسى که خواهان بزرگوارى باشد .
محبوب  ترین بنده نزد خدا کسى است که از پیامبرش پیروى کند و گام بر جایگاه قدم او نهد و راز الگو بودن حضرت نیز اصالت و جامعیت اوصاف آن حضرت است، در اینباره امیرمؤمنان (ع) مى فرماید: «…تا اینکه کرامت اعزام نبوت از طرف خداى سبحان به حضرت محمد (ص) رسید، نهاد اصلى وجود او را از بهترین معادن استخراج کرد، نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمین ها (و خانواده ها) کاشت و آبیارى نمود. او را از همان درختى که دیگر پیامبران و منتخبان خود را از آن آفرید بوجود آورد… در حرم امن الهى رویید و در آغوش خانواده ای کریم بزرگ شد، شاخه هاى بلند آن سر به آسمان کشیده که دست کسى به میوه آن نمى رسید. پس پیامبر (ص) پیشواى پرهیزکاران و وسیله بینایى هدایت خواهان است، چراغى با نور درخشان و ستاره  اى فروزان، و شعله  اى با برق هاى خیره کننده و تابان است، راه و رسم او با اعتدال و روش زندگى او صحیح و پایدار، سخنانش روشنگر حق و باطل و حکم او عادلانه است…»
شناخت آن حضرت و الگوپذیرى از روش و زندگى او نه تنها آثار گرانبهاى دنیوى و آخرتى دارد، بلکه پاداش بیکران الهى را نیز در پى دارد، چنانکه حضرت علی (ع) مى فرماید: پس براستى کسى که در بستر خویش با شناخت خدا و پیامبر(ص) و اهل بیت آن حضرت بمیرد، شهید از دنیا رفته و پاداش او بر خداست و ثواب اعمال نیکویى را که قصد انجامش را داشته خواهد برد.»
با توجه به ضرورت شناخت اوصاف آن حضرت و الگوپذیرى از آن، به گوشه هایى از اوصاف و ویژگیهاى آن حضرت از دیدگاه نهج  البلاغه اشاره مى شود :

█ زهد و پارسائى حضرت زاهد واقعى کسى است که توجهش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و برترین خواسته عبور کرده متوجه ممسائل اخروى و یا فضائل اخلاقى و معارف معنوى شده است.
زهد و پارسائى پیامبر اکرم از چنین زهدى بوده است، چنانکه على (ع) مى فرماید: نبى اکرم (ص) دنیا را کوچک و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد تا مردم بدنبال زهد واقعى باشند و لذا آن را خوار مى  شمرد و نزد دیگران (نیز) خوار و بى مقدار معرفى فرمود و آن را براى ناچیز بودنش به دیگران بخشید. پس پیامبر اکرم از دل و جان به دنیا پشت کرد، و یاد آن را در دلش میراند.
در بخش دیگر امیرمؤمنان درباره زهد آن حضرت چنین مى گوید: «پیامبر(ص) از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و به دنیا با گوشه چشم نگریست. دو پهلویش از تمام مردم فرو رفته  تر و شکمش از همه خالى  تر بود، دنیا را به او نشان دادند ولى او نپذیرفت، و چون دانست خدا چیزى را دشمن مى  دارد، آن را دشمن داشت و چیزى را که خدا خوار شمرده، آن را خوار انگاشت، و چیزى را که خدا کوچک شمرده کوچک و ناچیز مى دانست ( این یعنى بى میلى به دنیا به دلیل قرب الهى و محبت به او).

█ ویژگیهاى اخلاقى آن حضرت قرآن کریم از میان تمام اوصاف آن حضرت، وى را به اخلاق نیکویش تحسین مى  کند آنجا که مى  فرماید: « و ِنک لَعلى خلق عظیم؛ و یقیناً تو داراى اخلاق عظیم و برجست ه اى هستى» و اساساً خود آن حضرت بر این باور بود که فلسفه بعثت براى تکمیل مکارم اخلاق بود و لذا مى فرمود: « انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ همانا من براى به سامان رساندن فضائل اخلاقى مبعوث شده ام.»
اینها نشان از عظمت و ارزش اخلاق و همین طور والائى و برترى آن حضرت دارد به نمونه هایى از اخلاقیات آن حضرت اشاره مى شود:
نرم خویى و مهربانى: از دیدگاه قرآن شاخص  ترین ویژگى اخلاقى آن حضرت اخلاق زیبا و برخورد شفقت  آمیز آن حضرت با دیگران بود. آن پیامبر رحمة للعالمین با داشتن این خصلت ستودنى دلهاى بسیارى را به خود شیفته ساخته و به راه راست هدایت نمود در حالى که هیچ قدرتى توان انجام چنین کار شگرفى را نداشت، خداوند متعال در این زمینه مى فرماید: «فبِما رحمة من الله لنت لَهم ولَو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک؛ پس به برکت رحمت الهى (در برخورد) با مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى شدند.»
و على (ع) درباره اخلاق آن حضرت و نرمخویى و مهربانى او چنین مى گوید: پیامبر اکرم سخاوتمندترین مردم، شجاعترین آنها، راستگوترین آنها و وفادارترین انسان نسبت به وعده، نرمترین (انسان) از نظر خوى و کریمترین مردم در برخورد و معاشرت بود، هرکس در ابتدا او را مى  دید از او دورى مى کرد (ولى) هرکس با او همراه مى  شد و او را مى شناخت به او علاقمند مى شد و سخت به او محبت مى ورزید، بگونه  اى که مثل او قبل از آن و بعد از آن ندیده بود.»
دلسوزى و خیرخواهى: از دیگر خصوصیات آن حضرت دلسوزى و خیرخواهى و علاقه به انجام وظیفه بود، این ویژگى در رهبران الهى و پیشوایان جامعه از اهمیت ویژه  اى برخوردار است، قرآن مجید پیامبر گرامى اسلام را با این خصلت پسندیده معرفى مى کند آنجا که مى فرماید: « لَقَد جاءکم رسول من اَنفسکم عزیز عَلیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رَئوف رحیم؛ همانا فرستاده  اى از خود شما به سویتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت و راهنمایى شما دارد و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است .
عزت جهانى یافتن مسلمانان: امیر مؤمنان در این زمینه مى فرماید: « مردم! از سر نعمت بعثت پیامبر و لطف خداوند بزرگ به مقامى رسیده اید که حتى کنیزان شما را گرامى مى  دارند و به همسایگان شما محبت مى کنند، کسانى براى شما احترام قائلند که شما از آنها برترى نداشته و بر آنها حقى ندارید، کسانى از شما مى ترسند که نه ترس از حکومت شما دارند و نه شما بر آنها حکومتى دارید. »
تبدیل اختلافات به وحدت و کینه ها و به الفت: در بخشى از خطبه ۹۶ حضرت علی (ع)چنین فرمود: « قرارگاه پیامبر بهترین قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شریف  ترین پایگاه است. در معدن بزرگوارى و گاهواره سلامت رشد کرد، دل هاى نیکوکاران شیفته او گشته، توجه دیده ها به سوى اوست. خدا به برکت وجود او کینه  ها را دفن و آتش دشمنى را خاموش کرد. با (وجود مبارک) او میان دلها الفت و مهربانى ایجاد کرد و نزدیکانى را از هم دور ساخت، انسان هاى خوار و ذلیل و محروم در پرتو (ایمان به) او عزت یافتند، و عزیزانى خودسر(بر اثر کفر او) ذلیل شدند، گفتار او روشنگر واقعیت ها و سکوت او زبانى گویا بود .»








اشعار


█ اشعار رحلت پیامبر اعظم (ص) - اشعار 28 صفر - حاج غلامرضا سازگار

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است
گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصة تاریک محشر است
گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است
گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است
پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است
قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است
روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است
ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

**********************
زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر
از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر
با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر
یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر
اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی
روی حسین بر روی قلب پیامبر
دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار
بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر
زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر
هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه
گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

**********************
پیغمبری که دید ستم های بی شمار
از کس نخواست اجر رسالت به روزگار
چون ارتحال یافت خلایق شدند جمع
تا هدیه ای دهند به زهرای داغدار
گویا نداشت شهر مدینه درخت و گل
کآن را کنند در قدم فاطمه نثار
بر دوش بار هیزمشان جای دسته گل
رنگ شرارت از رخشان بود آشکار
بابی که بود زائر آن سید رسل
آتش زدند عاقبت آن قوم نا به کار
بر روی دست و سینة آن بضعة الرسول
تقدیم شد سه لوحه به عنوان افتخار
سیلی و تازیانه و ضرب غلاف تیغ
ای دل بگیر آتش و ای دیده خون ببار
آید صدای فاطمه از پشت در به گوش
تا صبح روز حشر مباد این صدا خموش

**********************
دردا که بعد فاطمه روز حسن رسید
روز ملال و غصه و رنج و محن رسید
از زهر همسرش جگرش پاره پاره شد
بس تیرها که لحظة دفنش به تن رسد
بعد از حسن به نیزه عیان شد سر حسین
بیش از هزار زخم ورا بر بدن رسید
بر پیکری که بود پر از بوسة رسول
از گرد و خاک و نیزه شکسته کفن رسید
از جامه های یوسف کرببلا فقط
بر زینب ستم زده یک پیرهن رسید
پاداش آن نصایح زیبا از آن گروه
تیرش درون سینه، سنان بر دهن رسید
"میثم" بگو به فاطمه زآن خیمه ها که سوخت
یک کربلا شرارة آتش به من رسید
مرثیه خوان خامس آل عبا منم
در خیمه های سوخته اش سوخت دامنم

█ اشعار حضرت امام حسن مجتبی (ع) - ریحانه رسول خدا - آیة ‌الله غروی اصفهانیآن شاخ گل که سبز بود در خزان یکی است 
افشانده غنچه گل سرخ از دهان یکی است
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شد 
یاقوت خون زلعل لب او روان یکی است
آن لعل درفشان که زمرد نگار شد 
داد از وفا به سوده الماس، جان، یکی است
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز 
از فرق تا قدم شده آتش فشان یکی است
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصم 
نگذاشته ز بال و پر او نشان یکی است
آن خضر رهنما که شد از آب آتشین 
فرمانروای مملکت جاودان یکی است
آن نقطه بسیط محیط رضا که بود 
حکمش مدار دائره کن فکان یکی است
آن جوهر کرم که چه سودا به سوده کرد 
هرگز نداشت چشم به سود و زیان یکی است
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسی 
شایان این معامله، آری همان یکی است
طوبی مثال گلشن آل ‌عبا بود 
ریحانه رسول خدا مجتبی بود

█ اشعار حضرت امام حسن مجتبی (ع) - اسیر محنتشاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشت 
آزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیر 
جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
حق خلافتش چو به ناحق گرفته شد 
از سوز دل به رونق باطل نظاره داشت
گر می ‌شنید کوه گران آنچه او شنید 
از هم شکافت،‌گر چه دل از سنگ خاره داشت
آن دم که از سمند خلافت پیاده شد 
شوریده بر سرادق او هر سواره داشت
چون در رسید خنجر برّان به ران او (1) 
یک باره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
روی زمین مگر همه سینای طور بود 
از بس که آه سینه شکافش شراره داشت 
آن کس که بود رابطه حادث و قدیم 
از زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت 
تنها نشد ز سوده الماس خون جگر 
تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
خونابه غم از جگر اندر پیاله ریخت 
یا غنچه گل از دهن شاخ لاله ریخت

█ اشعار حضرت امام حسن مجتبی (ع) - سرو سبزپوش - آیة ‌الله غروی اصفهانیشاهی که بود گوشه ‌نشینی شعار او 
محنت قرین او شد و غم بود یار او
آن کو دمید صبح ازل از جبین او 
شد تیره‌تر زشام ابد روزگار او
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بود 
روح الامین چو بنده فرمانگزار او
موسی اگر به طور غمش می ‌زدی قدم 
بیخود شدی ز آه دل شعله بار او
یک باره‌ گر مسیح بدید آنچه او بدید 
می ‌شد دوباره چرخ چهارم چو دار او
آن سرو سبزپوش چو گل سرخ روی شد 
آری ز بس که خون جگر شد نگار او
روی حسن چو سبز شد از زهر غم فزود 
تا شد سرشک دیده و دل جویبار او
طوبی نثار آن قد و قامت که بعد مرگ 
از چار سو خدنگ سه پر شد نثار او
پرورده کنار پیمبر بد از نخست 
محروم شد در آخر کار از کنار او
آن سروری که صاحب بیت‌الحرام بود 
بیت ‌الحرام بهر چه بر وی حرام بود







   پیامک ویژه 28 صفر


سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم.
******
دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است
تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است؟
رحلت پیامبر اکرم (ص) بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد
******
فقدان رسولان، پشت اهالی ایمان را می شکند و عشق را داغدار می کند؛ رحلت رسول اعظم اسلام تسلیت باد!
******
به گلها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمی خندد.
*******
در شب رحلت خاتم انبیا، محمد مصطفی (ص) فرشتگان عرش می گریند. عاشقانش با چشمانی اشک آلود، مرثیه غم می سرایند. ما نیز در شب رحلت آسمانی اش در سوگ می نشینیم.
*******
رحلت پیامبر اعظم، معراج وصال اوست با حضرت دوست. رحلت جانسوزش را به عاشقان رسالتش تسلیت می گوییم.
*******
در شب رحلت پیامبر اعظم (ص)، اشک غم می ریزیم و بی تاب می شویم. عروج آسمانی اش را تسلیت می گوییم.
*******
غمی در سینه ام می جوشه امشب
چراغ آسمون، خاموشه امشب
گمونم پیرنِ مشکی شو، زهرا علیهاالسلام
به جای مادرش، می پوشه امشب!
*******
یا رسول اللّه! امروز ماتم سرای دل را به نام تو، سیه پوش کرده ایم و نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری می سازیم.
*******
اى خاتم مهربانى و عشق! سلام بر تو که گام هاى مهتابى ات شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!
*******
یا رسول الله! مثل تو دیگر در پهنه زمین تکرار نخواهد شد، اما با تکرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس مى کنیم.
*******
یا رسول الله! با غروب آفتاب تو، کعبه تا قیامت سیه پوش گشته و زمزم، اشک عزا به رخسار مکه مى ریزد.
سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!
*******
ای کریم آل طه ! باور کن آسمان، تاب تنهایی نمی آورد و کمرش زیر داغت، خم خواهد شد.
*******
ای کریم آل طه ! وقتی تو رفتی، چشمان آسمان سیاهی رفت و اشک از نگاه ستاره غلتید.
*******
ای کریم آل طه ! بوی غربت حنجره ات، جهانی را غریبانه به گریه می اندازد.
*******
ای کریم آل طه ! باور کنم، تشییع غریبانه پیکرت را در هجوم بی امان نفرت و کینه؟
*******
شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام ، را تسلیت مى گوییم.
*******
اى کریم اهل بیت علیهم السلام! قلب اندوهگینمان در عزاىت ، دیدار و شفاعتت را در قیامت مى طلبد تا طعم بخشندگى تو را دریابیم.






ویژه نامه امام رضا




 زندگانى امام على بن موسى الرضا (علیه السّلام)

 

حضرت على بن موسى الرضا علیه‏ السّلام - در روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجرى دیده به جهان گشود(1). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُکْتَمْ» بود که پس از تولد حضرت، از طرف امام کاظم علیه‏ السّلام «طاهره» نام گرفت(2).
کنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده ‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گردید.

█ خلفاى معاصر حضرت‏مدت امامت آن حضرت بیست سال بود که ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حکومت، حضرت را به خراسان دعوت کرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاک سپرده شد(3).

█ امام در عصر هارون‏از سال 183 هجرى که پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسّلام در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وى سپرى گردید.
این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودکامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیه‏ السّلام به شمار مى ‏رود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمى ‏شد و حضرت آزادانه فعالیت مى ‏نمود، از این رو شاگردانى که امام تربیت کرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن که حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت.
شاید علت مهم این کاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیه‏ السّلام بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون کوشش مى‏ کرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، که جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4).
مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» در مورد على بن موسى علیه‏ السّلام - است، یحیى‏ (که قبلاً نیز درباره امام کاظم علیه‏ السّلام بدگویى و سعایت کرده بود) به هارون گفت:
پس از موسى بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى کند (گویا نظر وى این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون على بن موسى علیه‏ السّلام تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!).
هارون (که هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود) ، پاسخ داد:
آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏ خواهى یکباره شمشیر بر دارم و همه علویین را بکشم؟!(5).
خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر کسى جرأت نکرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد.
على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون ، علناً اظهار امامت مى‏ کرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت ، تا آنجا که بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار ، او را برحذر مى‏ داشتند و امام علیه‏ السّلام به آنان اطمینان مى‏ داد که از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید!
صفوان بن یحیى‏ مى ‏گوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‏ السّلام در گذشت و على بن موسى الرضا علیه‏ السّلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد:
شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏ دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى‏ ترسیم.
فرمود: او هرچه مى‏ خواهد کوشش کند ، او را بر من راهى نیست(6).
نیز از محمد بن سنان نقل شده(7)که : به ابى الحسن على بن موسى الرضا - علیه‏ السّلام - در ایام خلافت هارون عرض کردم: شما امر خلافت و امامت خود را آشکار ساخته به جاى پدر نشسته ‏اید، در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مى ‏چکد!!
فرمود: مرا گفتار پیامبر اکرم نیرو و جرأت مى‏ بخشد که فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من کم کند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مى‏ گویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(8).

█ امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادهاهارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (که مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (که از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد.
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسید که انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏ رحمى و درندگى که نشان مى ‏دهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز مانده‏ اند.
هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش ، صلاح دید که شخصاً به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد.
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام کند و به اصطلاح فتنه ‏ها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مرکز خلافت برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9).

█ شکست امین‏شبى که هارون در «طوس» در گذشت ، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت کردند.
از خلافت امین بیش از 18 روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع کند و آن را به فرزند خود، «موسى» ، واگذار کند.
او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این کار را مصلحت ندیدند ، مگر یک نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» که اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام کرد.
مأمون نیز در واکنش نسبت به این عمل ، امین را از خلافت خلع کرد و پس از یک سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال 198 هجرى کشته شد(10).
بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات کامل کشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.

█ آزادى نسبى امام در زمان امین‏در دوران حکومت امین، و سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمى ‏خورد و پیداست که دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى کوتاه که گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود ، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیه‏ السّلام خصوصاً نیافت و ما مى ‏توانیم این سالها (193-198) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم (11).

█ مأمون کیست؟مادر مأمون کنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود که در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بى ‏مادر پرورش یافت. مورخان نوشته ‏اند که: مادر وى زشت ‏ترین و کثیف ‏ترین کنیز در آشپزخانه هارون بود ، و این خود مؤید داستانى است که علت حامله شدن وى را بازگو مى ‏کند(12).
ولادت مأمون در سال 170 هجرى، یعنى در همان شبى که پدرش به خلافت رسید ، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد. مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى‏ برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند.
مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده کل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود.

█ خصوصیات مأمون‏زندگى مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هرکس زبیده را بشناسد در مى‏ یابد که تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوشگذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏ کرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود ، بلکه برعکس ، این نکته را مسلم مى ‏پنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، ازینرو خود را فاقد هرگونه پایگاهى که بدان تکیه کند مى ‏دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامه‏ ریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه ‏اى تعیین کرد که به موقعیت خود پى برد و دانست که برادرش امین از مزایایى برخودار است که دست وى از آنها کوتاه است.
او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏ گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مى ‏کرد ، هربار که امین کارى را با سستى آغاز مى‏ کرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مى ‏گرفت.
در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت.
برخى مى ‏گفتند: در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون نبود.
«ابن ندیم» درباره ‏اش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود». از حضرت على علیه ‏السّلام - نیز نقل شده که روزى درباره بنى عباس سخن مى ‏گفت، تا بدین جا رسید که فرمود: «هفتمین آنها، از همه ‏شان دانشمندتر خواهد بود».
سیوطى ، ابن تغرى بردى ، و ابن شاکر کتبى نیز مأمون را چنین ستوده‏اند:
به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه‏ دار کرده بود».
پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«...تصمیم گرفته‏ ام ولایتعهد را تصحیح کنم و به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مى ‏پسندم، خط مشیش را مى ‏ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستیش آسوده خاطرم ، و او کسى جز «عبداللّه» نمى ‏باشد. اما بنى ‏عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مى ‏طلبند ، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است ، دستش به اسراف باز است ، زنان و کنیزکان در رأى او شریک و مؤثر واقع مى ‏شوند، درحالى که عبداللّه شیوه ‏اى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است...»(13).

█ امام هشتم در عصر مأمون‏با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام علیه‏ السّلام ورق خورد و صفحه تازه‏ اى در آن گشوده شد؛ صفحه ‏اى که در آن امام على بن موسى الرضا - علیه‏ السّلام - سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد.
غاصبین خلافت - چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس - بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیه‏ السّلام داشتند؛ کسانى که مردم و لا اقل توده انبوهى از آنها خلافت را حق مسلّم آنان مى ‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى ‏یافتند. این بود که فرزندان بزرگوار على علیه‏ السّلام همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى ‏رسیدند.
اما مأمون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید که گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوش نماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت . 
مأمون تصمیم گرفت امام علیه السّلام را به مرو ، مقر حکومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد.

█ دعوت مأمون از امام علیه السّلام به خراسان مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت کرد که همراه با بزرگان آل على به مرکز خلافت بیاید.(14)
امام – علیه ‏السّلام- از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأکید هاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏ هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - علیه‏ السّلام همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حرکت فرمود.(15)
مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاک» که مأمور آوردن امام و همراهى کاروان حضرت شده بود، دستور داده بود که به هیچ وجه از اداى احترام به کاروانیان و بخصوص امام - علیه‏ السّلام - خوددارى نکند، اما امام - علیه‏ السّلام - براى آگاهى مردم آشکارا از این سفر اظهار ناخشنودى مى ‏نمود.
روزى که مى ‏خواست از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه کنند و فرمود: من دیگر به میان خانواده ‏ام بر نخواهم گشت.(16)
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع کند. حضرت چندین بار وداع کرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست.
«مخول سیستانى» مى‏ گوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر ، من از کنار جدم دور مى ‏شوم و در غربت جان مى ‏سپارم و در کنار هارون دفن مى‏ شوم!(17)
طریق حرکت کاروان امام علیه‏ السّلام از مدینه به مرو طبق دستور مأمون از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت که از جبل (قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و کوفه و کرمانشاه و قم(18)، که مرکز اجتماع شیعیان بود، عبور نکنند.(19)

█ ورود به پایتخت‏موکب امام - علیه‏ السّلام - روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت.
پس از چند روز که به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاکراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را یکسره به آن حضرت واگذار نماید.
امام - علیه‏ السّلام - از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع کرد.
فضل به سهل با شگفتى مى ‏گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بى ‏ارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى - علیه‏ السّلام - واگذار مى ‏نمود و او از قبول آن خود دارى مى ‏کرد.(20)
مأمون که شاید خوددارى امام را از پیش حدس مى ‏زد گفت: حالا که این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر!
امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار.
مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جمله ‏اى را با خشونت و تندى گفت که خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مى ‏رفت شورا را در میان 6 نفر قرار داد که یکى از آنها امیرالمؤمنین على- علیه ‏السّلام- بود و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى ، زیرا من چاره ‏اى جز این نمى ‏بینم»! (21)
او از این هم صریحتر امام- علیه ‏السّلام- را تهدید و اکراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مى ‏آیى و خود را از قدرت من در امان مى‏ بینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خود دارى کنى تو را به جبر وادار به این کار مى ‏کنم، و چنانچه باز هم تمکین نکردى به قتل مى ‏رسانم!!(22)
امام- علیه‏ السّلام- ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود:
«من به این شرط ولایتعهد تو را مى ‏پذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت مصدر امرى نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حکام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)

█ مقام ولایتعهد که هرگز به انجام نرسید مردم مرو خود را براى روزه دارى ماه مبارک رمضان سال 201 هجرى آماده کرده بودند که خبر ولایتعهد امام ـ علیه السّلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته به شگفت تلقى کردند روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السّلام ـ نیز با ذکر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمود, ولى یاد آورى کرد که این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در کنار همان مکتوب , بزرگان و فرماندهان کشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اکثم , عبدالله بن طاهر, فضل بن سهل , این عهدنامه را گواهى نمودند.(24)
آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمود. اولین کسى که به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السّلام ـ داد , عباس فرزند مأمون بود و پس از او فضل بن سهل وزیر اعظم , یحیى بن اکثم مفتى دربار , عبدالله بن طاهر فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس که حاضر بودند, با آن حضرت بیعت کردند.(25)
موضوع ولایتعهد امام هشتم , طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود, ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متأثر بود و وقتى که مردى را دید که زیاد اظهار خوشحالى مى کند, او را نزد خود فراخواند و فرمود دل به این کار مبند و به آن خشنود مباش که دوامى ندارد!(26)

█ مشکلات سیاسى مأمونبررسى اوضاع و شرائط سیاسى زمان مأمون نشان مى دهد که وى با یک سلسله دشواریها و مشکلات سیاسى روبرو شده بود و براى رهایى از این بن بستها تلاش مى کرد. او سرانجام به منظور حل این مشکلات , یک سیاست چند بعدى در پیش گرفت که همان طرح ولیعهدى امام رضا ـ علیه السّلام ـ بود. ذیلاً مشکلات سیاسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهیم :

1- ناخشنودى عباسیان از مأمون با آنکه به گواهى مورخان , مأمون در افکار عمومى بمراتب از امین شایسته تر و سزاوارتر به خلافت بود, اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانکه نقل کردیم هارون به تفاوت آشکار بین شخصیت این دو برادر کاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شکوه مى کرد. 
شاید راز رو گردانى عباسیان از مأمون آن بود که مى دیدند برادرش امین عباسى اصیل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یک هاشمى و هم نوه ی منصور دوانیقى بود , او بزرگترین زن عباسى به شمار مى رفت . امین در دامان فضل بن یحیى برمکى , برادر رضاعى رشید و متنفذترین مرد دربار وى , پرورش یافته , و فضل بن ربیع نیز متصدى آموزش گشته بود; مرد عربى که جدش آزاد شده عثمان بود و در مهر ورزیش نسبت به عباسیان , کسى تردید نداشت . 
اما مأمون : وى , اولاً, در دامان جعفر بن یحیى پرورش یافت که نفوذش بمراتب کمتر از برادرش فضل بود. ثانیاً مربّى و کسى که آموزش را تصدى مى کرد, مردى بود که عباسیان به هیچ وجه دل خوشى از او نداشتند, چه , متهم بود به اینکه مایل به علویان است , ضمناً میان وى و مربى امین , فضل بن ربیع , هم کینه بسیار سختى وجود داشت . این شخص همان کسى بود که بعداً وزیر و همه کاره مأمون گردید, یعنى فضل بن سهل ایرانى . عباسیان از ایرانیان مى ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند, ازینرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به ترکان و دیگران واگذار کردند.

2- موقعیت برتر امین امین داراى دار و دسته اى بسیار نیرومند و یاران بسیار قابل اعتمادى بود که در را تثبیت قدرتش کار مى کردند. اینها عبارت بودند از: داییهایش , فضل بن یحیى برمکى , بیشتر برمکیان (اگر نگویم همه شان) مادرش زبیده , و بلکه عربها با توجه به این نکته که اینان همان شخصیتهاى با نفوذى بودند که رشید را تحت تاثیر خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعیین سیاست دولت داشتند, دیگر طبیعى مى نماید که رشید در برابر نیروى آنان اظهار ضعف کند و در نتیجه اطاعت از آنان مجبور شد که مقام ولایتعهد را به فرزند کوچکتر خود, یعنى امین , بسپارد و فرزند بزرگتر خود, مأمون را به مقام جانشینى بعد از امین گمارد. 
شاید حس گروه گرایى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنین بزرگى مقام عیسى بن جعفر (دایى امین) بود که در پیش انداختن ولایتعهد امین نقش مهمى بازى کرد. در این ماجرا نقش اصلى در دست زبیده بود که این موضوع را به سود فرزند خود تمام کرد. 
گذشته از این , با توجه به نقشى که مسئله نسب در اندیشه عربها دارد, رشید به احتمال قوى در ترجیح امین بر مأمون این جهت را نیز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان این مطلب را به این عبارت بیان کرده اند: در سال 176رشید پیمان ولایتعهد را براى مأمون پس از برادرش امین بست . مأمون از لحاظ سنى بزرگتر از امین بود, اما امین , زاده زبیده دختر جعفر از زنان هاشمى بود, در حالى که مأمون از کنیزى بنام مراجل زاده شده و او نیز در ایان نقاهت پس از زایمان در گذشته بود.

█ تکیه گاه مأمون چه بود؟ گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امین براى وى تضمین کرده بود, ولى این امر البته براى خود مأمون هیچ گونه اطمینانى نسبت به آینده اش در مسئله حکومت ایجاد نمى کرد, چه , او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد که روزى پیمان شکنى نکنند , بنابراین آیا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعیتش , بر دیگران تکیه کند؟ 
مأمون چگونه مى توانست به حکومت و قدرت دست یابد؟ و در صورت دستیابى چگونه مى بایستى پایه هاى آن را مستحکم سازد؟! 
اینها سوءالهایى بود که پیوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت , و او مى بایست با نهایت دقت و هشیارى و توجه , پاسخ آنها را بجوید و آنگاه حرکت خود را هماهنگ با این پاسخها شروع کند. 
اکنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانیم , تا ببینیم او در میان کدامی از آنها ممکن بود تکیه گاهى براى خویشتن پیدا کند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبیهایى که انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حکومتش ـ به مقابله برخیزد.

1- موضع علویان در برابر مأمون علویان طبیعى بود که نه تنها به خلافت مأمون که به خلافت هیچ از عباسیان تن در نمى دادند, زیرا خود کسانى را داشتند که بمراتب سزاوارتر از عباسیان براى تصدى حکومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت که قلوب خاندان على از دست رجال آن چرکین بود, چه , از دست آنان بیش از آنچه از بنى امیه دیده بودند, زجر و آزار کشیده بودند. 
همه مى دانیم که بنى عباس چگونه خونهاى علویان را ریخته , اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهایشان آواره کرده و خلاصه انواع آزارها و شکنجه ها را در حقشان پیوسته روا داشته بودند. براى مأمون همین لکه ننگ کافى بود که فرزند رشید بود; کسى که درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ریشه برافکند.

2- موضع اعراب در برابر مأمون و سیستم حکومتشاعراب نیز به خلافت و حکمرانى مأمون تن در نمى دادند و این به این علت بود که چنانکه گفتیم مادرش , مربیش و متصدى آموزش همه غیر عرب بودند, و این امر با تعصّب خش عربى , که همه اقوام و ملل را بر خلاف تعالیم قرآن و پیامبر زیر دست و اسیر نژادى خاص مى خواست , سازگار نبود; خاصّه آنکه ایرانیان , با نشان دادن استعداد شگرف خویش در تصدّى مقامات علمى و سیاسى , میدان را شدیداً بر عناصر مغرور و بیمایه عرب تنگ کرده بودند و با این حساب طبیعى بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر کس که به نحوى با آنان در ارتباط باشد, کینه بورزند, ازینرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.

3- کشتن امین و شکست آرزو کشتن امین بظاهر پیروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت , ولى خالى از عکس العملها و نتایج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود, بویژه شیوه هایى که مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ کرده بود, به این عکس العملها دامن مى زد: او دستور قتل امین را به ظاهر صادر کرد, و به کسى که سر امین را به حضورش آورد ـ پس از سجده شکر ـ یک میلیون درهم بخشید, سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب کنند تا هر کس که براى گرفتن مواجب مى آید , نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد . مأمون حتى به این امور بسنده نکرد, بلکه دستور داد سر امین را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهیم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش کرد که چرا بر قتل امین سوگوارى مى کند.
پس از این نمایشها دیگر از عباسیان و عربها و حتى سایر مردم چه انتظارى مى رفت , و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ کنند! 
کمترین چیزى که مى توان گفت این است که مأمون با کشتن برادرش و ارتکاب چنان کردارهاى زننده اى , اثر بدى بر روى شهرت خویش نهاد, اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل کرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه دیگران ـ را برانگیخت .

█ موقعیت دشوار علاوه بر این , خراسانیان نیز که خود, مأمون را به عرش قدرت و حکومت رسانده بودند, اکنون از او بر گشته , خطرى براى او به شمار مى رفتند.
در این میان , علویان نیز از فرصت برخورد میان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کرده , به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم کنید, بویژه آنکه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود, مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا که روزى در میان حزب مأمون جاى داشت , در کوفه سر به شورش برداشت لشگریانش با هر سپاهى که روبرو مى شدند آن را تار و مار مى کردند و به هر شهرى که مى رسیدند, آنجا را تسخیر مى کردند. 
مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه کشته شدند , در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نکشید. 
حتى در بصره , که تجمعگاه عثمانیان بود, علویان مورد حمایت قرار گرفتند, به طورى که زید النار قیام کرد. در مکه و نواحى حجاز محمد بن جعفر, ملقب به دیباج , قیام کرد که امیرالمومنین خوانده مى شد. در یمن , ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه , محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام کرد. در واسط که بخش عمده مردم آن مایل به عثمانیان بودند, قیام جعفر بن زید بن على , و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على , رخ داد. در مدائن , محمد بن اسماعیل بن محمد قیام کرد. 
خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى از علویان , به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم , اقدام به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد; حتى کار به جایى کشیده شده بود که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با امویان و آل مروان شهرت داشتند, به محمد بن محمد علوى , همدم ابوالسرایا, گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند که در انتظار پیکش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ کند (27)

راه حل چند بُعدى مأمون در یافته بود که براى رهایى از این ورطه , باید چند کار را انجام دهد: 1ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان . 2ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است . 
3ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند. 
4ـ کسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش . 
5ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حکومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان . 
6ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان . 
7ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه , او بر اثر کشتن برادر, شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود. 
8ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى که او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى کرد; آرى مأمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این خطر در امان نگاه دارد. 
بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السّلام ـ و شرکت او در حکومت , این هدفها تامین مى شد, زیرا با شرکت آن حضرت ـ که در راس علویان قرار داشت ـ در حکومت , علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى که در اثر قیام در بین مردم داشتند, از بین مى رفت . 
از سوى دیگر, مأمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان که طرفدار اهل بیت بودند, مورد تایید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى کرد که اگر برادر خویش را کشته , هدفش تفویض حکومت به اهل آن بوده است . 
از همه اینها گذشته , با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و کنترل فعالیتهاى او, از خطر او ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند که مأمون مى توانست که آن هم به کم ایرانیان و علویان در برابر آنان مقاومت کند.

█ نقد و بررسى قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است که صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولایتعهد امام رضا ـ علیه السّلام ـ کاملا مشکوک مى سازد: 
راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل کند: 
1ـ چرا همان طور که امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بود, این کار را نکرد و آن حضرت را با اکراه تحت نظر مأمورین به مرو آورد, درحالى که مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السّلام ـ خطبه بخواند و خطّه ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى کند و امام ـ علیه السّلام ـ هم در مدینه , در پایگاه نبوت , خلافت پیامبر را به عهده بگیرد؟ 
2ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السّلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس که اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت کننده دارد, و احتمالاً از میان کویر لوت به خراسان و مرو مى رسد, عبور دهند و از کوفه و قم عبور نکنند؟ در حالى که در کوفه و قم از امام ـ علیه السّلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟ 
3ـ چرا در نخستین دور مذاکرات که پیشنهاد خلافت را به امام مى داد, خود را ولیعهد قرار داد, در صورتى که مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ را به امام جواد ـ علیه السّلام ـ واگذارد و یا لااقل به اختیار امام بگذارد؟ 
4ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السّلام ـ آنهم با آن شرط که امام در هیچ کار حکومتى دخالت نکند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدیک مى کرد؟ با توجه به این که عمر امام ـ علیه السّلام ـ در حدود 20سال بیشتر از مأمون بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد که امام ـ علیه السّلام ـ زودتر از مأمون از دنیا رحلت کند و در نتیجه هرگز خلافت به آل على نمى رسید. 
5ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى کرد, چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السّلام ـ شد, دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اکراه به قبول ولایتعهد وادار کرد؟ 
6ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید, مأمون که همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السّلام ـ اظهار مى کرد, مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نکرد؟ 
7ـ چرا مأمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه توده مردم به آن حضرت جلب شود؟ 
8ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حرکت کرد نگذارد که حضرت در مرو بماند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت که در مرو باشد و این قسمت از کشور را تحت نظر داشته باشد؟ 
اینها سوالاتى است که شاید ابتدااً سهل و ساده به نظر برسد, ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد که مأمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود, بلکه موجبات دیگرى در میان بود که او را بدین کار وا مى داشت (28)

█ دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهدی هنگامى امام رضا ـ علیه السّلام ـ ولیعهدى مأمون را پذیرفت که دید اگر امتناع ورزد, نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد , بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند. 
بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند , زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند. 
آرى , مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند , چه , در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى , ارمغان کفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار زار شد. 
حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى , هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد , این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از کار بسته امت مى گشود. علاوه بر این , نیل به مقام ولیعهدى اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند. 
دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر را در صحنه سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند, و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوال ابن عرفه داد, نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید: 
ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟ 
امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السّلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29). 
گذشته از همه اینها, امام در ایام ولیعهدى خویش چهره واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد, هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود.

█ آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟ اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد, بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد, او مى دانست که هرگز از دسیسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام , جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى درک مى کرد که مأمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد. 
تازه اگر هم فرض مى شد که مأمون هیچ نیت شومى در دل ندارد, چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همه اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را نیز مى داشت , ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوه حکمرانى وى خشنود نبودند, حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همه نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه اش اجراى احکام خدا به شیوه جدش پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و على علیه السّلام بود, امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت . 
فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد در مى یابیم که براى امام ـ علیه السّلام ـ طبیعى بود که اندیشه رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به درکند, چه , نه تنها هیچ از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند, بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین , اقدام مثبت در این جهت عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.

█ مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون حال با توجه به اینکه امام رضا ـ علیه السّلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشت و نمى توانست این مقام را وسیله رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهد, و از سویى هم امام نمى توانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره موافق نشان بدهد, پس بایستى برنامه اى بریزد که در جهت خنثى کردن توطئه هاى مأمون پیش برود (30). 
امام رضا ـ علیه السّلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى کردن توطئه هاى مامون موضع گرفت که مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. 
نخستین موضعگیرى امام تا وقتى که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود دارى کرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود. 
اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمى گیرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارد. با این شیوه امام توانسته بود مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد .
موضعگیرى دوم بر رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده اش هر که را که مى خواهد همراه خویش به مرو بیاورد, ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندش جواد ـ علیه السّلام ـ را هم نیاورد , در حالى که آن سفر کوتاه نبود, بلکه سفر و ماموریتى بس بزرگ و طولانى بود که مى بایست امام طبق گفته مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد. 
موضعگیرى سوم در ایستگاه نیشابور , امام با نمایاندن چهره محبوبش براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده , روایت زیر را خواند: 
خداوند متعال مى فرماید: کلمه توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست , و هر کس به دِژِ من داخل شود از کیفرم مصون مى ماند. 
در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنکه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد, از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندید و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نکرد. و با آنکه داشت به سفر سیاسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. 
به جاى همه اینها, امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف کرد که مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت . 
آرى , امام در آن شرائط حساس فقط بحث توحید را پیش کشید , چه , توحید پایه هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کم آن از هر نگونبختى و رنجى , رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است . ضمناً , با توجه به کلامى که چند لحظه بعد فرمود , مى خواست بفهماند که جامعه وسیع و پرتکاپوى اسلامى آن روز , از حقیقت توحید عارى و خالى است .

█ رابطه مسئله ی ولایت با توحید پس از فرو خواندن حدیث توحید, ناقه امام به راه افتاد, ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى او بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند, ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : کلمه توحید شروطى هم دارد, من از جمله شروط آن هستم. در اینجا امام مسئله بنیادى دیگرى را عنوان کرد: مسئله ولایت را که چون تنه اى برآمده از ریشه درخت توحید است . 
آرى , اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنکه مسئله رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل شود, هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگذارى که مختص خداست , قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى , نکبت , شقاوت , سرگردانى و بطالت خواهند کشانید... 
پیش از خواندن حدیث مزبور, سلسله سند آن را هم ذکر کرد و به ما فهماند که این حدیث , کلام خداست که از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد, مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مى خواست مسئله رهبرى امت را به مبداء على و خدا پیوسته سازد و ضمناً شجره نامه تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى کند. 
امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى که به دست آمده بود حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا , پاسدار دژ توحید معرفى کرد. بنابراین , بزگترین هدف مأمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم کوبید, چه , او مى خواست که با کشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد که بلى حکومت او و بنى عباس حکومت مشروع و اسلامى است . 
 

پی نوشت : 
1-طبرسى، اعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 313- کلینى، الأصول من الکافى، تهران، مکتبةالصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص 304/
2-طبرسى، همان کتاب، ص 313- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/
3-کلینى، همان کتاب، ص 486- شیخ مفید، همان کتاب، ص 304/
4-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج 1، ص 100/
5-دوق، همان کتاب، ج 2، ص 226- على بن عیسى الأربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/
6-صدوق، همان کتاب، ص 226- على بن عیسى، همان کتاب، ج 3، ص 105- مجلسى، همان کتاب، ج 49، ص 115/
7-لینى، الروضةمن الکافى، ط 4، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏ السّلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسى، همان کتاب، ج 49، ص 115/
8-امام بعدها در خراسان از موقعیت و محبوبیت خود در این دوران در مدینه با خرسندى یاد مى‏کرد، چنانکه روزى به مأمون که به مناسبت ولیعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:
«...این امر(ولیعهدى) هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مى‏شد. در آن موقع استر خود را سوار مى‏شدم و آرام در کوچه‏هاى مدینه راه مى‏پیمودم و در مدینه کسى از من عزیزتر و محترمتر نبود...» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - کلینى، الروضةمن الکافى، ص 151- نیز ر.ک به: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/
9-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/
10- الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 6، ص 87/
11-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏ السّلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/
12-این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید شطرنج بازى مى ‏کرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حکم کرد که باید با زشت‏ ترین کنیز آشپزخانه‏ اش همبستر شود. رشید که از این امر بسى کراهت داشت، حاضر شد مالیاتهاى سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حکم منصرف سازد، ولى زبیده نپذیرفت. رشید بناچار کنیزى بنام «مراجل» را یافت که واجد همه این صفات تنفرآمیز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گردید(دمیرى، حیاةالحیوان، قاهره، مکتبةالتجاریةالکبرى‏، 1383 ه'.ق). این داستان منافات با آن ندارد که گفته‏اند: مأمون در شبى زاده شد که رشید به خلافت رسید، زیرا ولیعهدها نیز پیش از رسیدن به خلافت بزرگترین قلمروها را در اختیار داشتند. مثلا همین رشید سراسر کشور خود را میان سه فرزندش تقسیم کرده بود (مرتضى الحسینى، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه دکتر سید خلیل خلیلیان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه'.ش، ص 97)/
13-مرتضى الحسینى همان کتاب، ص 97-100/
14- در مدارک اصیل تاریخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت یا ولایتعهد آن حضرت به میان نیامده است و ظاهراً این فکرى بوده که بعداً براى مأمون پیش آمده و یا اگر هم قبلاً این فکر را داشته ابراز نمى ‏کرده است. در این میان، تنها بیهقى جریان را به نحو دیگرى ضبط کرده، و حتى مى ‏نویسد: طاهر در عراق با امام به ولایتعهد بیعت کرد؛ ولى این نقل چندان صحیح به نظر نمى ‏رسد، زیرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسیر حضرت را همه از طریق بصره نوشته ‏اند و ثانیاً، نقل بیهقى، از ابتدا بحث از ولایتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نیست، در حالى که اغلب مورخان مى ‏نویسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پیشنهاد انتقال خلافت مى ‏کرد. با این حال در بعضى از رساله‏ هایى که به فارسى یا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بکلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى کرده‏اند (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏ السّلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/
15-على بن عیسى الاربلى،، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 65 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص 309 - فتّال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/
16-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نیز ر.ک به: على بن عیسى الاربلى، همان کتاب، ج 3، ص 95/
17-مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/
18-مرحوم سیدعبدالکریم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى 693 ه'، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل کرده است که در جاى دیگرى دیده نمى ‏شود. با توجه به اینکه شیخ صدوق علیه الرحمه که خود قمى بوده و فاصله زیادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چیزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى ‏کند، بلکه مسیر دیگرى را ذکر مى ‏کند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى ‏رسد (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏ السّلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/
19- محقق، همان کتاب ص 70 - 74/
20- الاربلى، همان کتاب ج 3، ص 66 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبة بصیرتى، ص 310 فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/
21-شیخ مفید، همان کتاب، ص 310 - على بن عیسى، همان کتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 333 - فتال نیشابورى، همان کتاب، ص 248/
22-صدوق، علل الشرایع، قم، منشورات مکتبةالطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص 247/
23- طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 334 - شیخ مفید، ارشاد، قم، منشورات مکبتةبصیرتى، ص 310/
24- على بن عیسى الاربلى مى گوید: من این عهدنامه را به خط امام و مأمون در سال 670هجرى مشاهده 
کردم . وى متن آن را نسخه بردارى نموده در کتاب خود, کشف الغمّه , آورده است (ج 3 ص 123 128
25- محقق , سید على , زندگانى پیشواى هشتم , امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ, قم , انتشارات نسل جوان , ص 82ـ 87
26- على بن عیسى , همان کتاب , ج 3 ص 67ـ شیخ مفید, همان کتاب , ص 312 فتال نیشابورى , همان کتاب , ص 249
27- مرتضى الحسینى , سید جعفر, زندگى سیاسى هشتمین امام , ترجمهء دکتر سید خلیل خلیلیان , چاپ چهارم , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365ه.ش , ص 97ـ 123با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت . )
28- محقق , همان کتاب , ص 138ـ 141 
29- ابن شهر اشوب , مناقب آل ابى طالب , قم , موءسسهء انتشارات علامه , ج 4 ص 364ـ صدوق , عیون اخبار الرضا, تهران , دارالکتب الاسلامیة, ج 2 ص 141ـ مجلسى , بحارالاءنوار, تهران , المکتبةالاسلامیة, 1385ه.ق , ج 49 ص 140 
30- مرتضى الحسینى , سید جعفر, همان کتاب , ص 162ـ 165با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .







  آراء مختلف در مورد شهادت امام رضا (ع)


برخى از فرقه ‏هاى اسلامى معتقدند که اطاعت از حکام واجب است و به هیچوجه نمى ‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام کرد. دیگر فرق نمى ‏کند که ماهیت ‏حاکم چه باشد، حتى اگر مرتکب بزرگترین گناهان شود و یا هتک مقدسات کند. معناى این عقیده آن است که حاکم هر چند بی گناهان را که از اولاد رسول خدا هم باشند بکشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه ‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى که خود او نیز به همین مطلب عقیده ‏مند بود. 
براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نسبت داده ‏اند، ولى متوجه نبودند که این بر خلاف نص صریح قرآن و حکم عقلى و وجدان مى ‏باشد. 
این اعتقاد ‏بازتاب گسترده ‏اى بر اندیشه ‏هاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده که به موجب آن خود را مجبور مى‏ دیدند که لغزش ها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند. 
یکى از خواست هاى این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السّلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو کنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ کوششى فروگذار نمى ‏کردند و براى اجراى اراده حاکم که - بر حسب عقیده جبرى که خود آنها جعل کرده بودند - اراده خداست، نهایت امکانات خود را به کار مى ‏گرفتند. از این رو مى ‏بینیم که در بسیارى از کتاب هاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلکه حتى نامشان هم برده نشده است. 
دلیل این رویداد نه آن بود که امامان افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آن که کسى به آنها توجهى نمى ‏نمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و کار داشتند. با این وصف، حتى نام آنان را در بسیارى از کتب تاریخى نمى ‏یابیم. در حالى که آنها حتى از ذکر داستان هایى مربوط به آوازخوان ها، رقاصه ‏ها و حتى قطاع طریق خوددارى نمى ‏کردند. 
اینها خیانت نسبت ‏به حقیقت‏ به شمار مى ‏رود، یعنى این نویسندگان در برابر نسل هاى آینده خود مرتکب خیانت ‏شدند و امانتى را که لازم بود به عنوان نویسنده رعایت کنند، هرگز نپاییدند. 
در چنین شرایطى شیعیان اهل بیت از امکانات کمى براى ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حکام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود. 
اکنون مى ‏پرسید پس چرا خلفا آن همه علما را ارج مى ‏نهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مى‏ خواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانه ‏اى که آنان در برابر اهل بیت اتخاذ کرده بودند منافات نداشت؟ 
پاسخ این سؤال روشن است. نخست :علت‏ سوء رفتارشان با ائمه این بود که اولا چون مى ‏دانستند که حق حکمرانى از آن آنهاست پس مى ‏کوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود. 
ثانیا: ائمه هرگز حکام مزبور را تایید نمى ‏کردند و هیچگاه از کردارشان ابراز خشنودى نمى ‏داشتند. 
ثالثا: ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مى ‏رفتند. 
اما این که چگونه علما را آن همه تشویق مى‏ کردند، براى تحقق بخشیدن به هدف های سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مى ‏شد که زیانى براى حکومتشان در برنداشته و علم و عالم یکى از ابزار خدمت ‏به آنان مى‏بود. آنها مى ‏خواستند از این مجرا هدف هاى زیر را تامین کنند: 
1- دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل مى ‏دادند تحت مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند. 
2- به دست این دانشمندان بسیارى از نقشه ‏هاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند. 
3- خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مى ‏دادند تا بدین وسیله جلب اطمینان بیشترى کنند و طرد اهل بیت ‏با استقبال از علما به نحوى جبران مى ‏شد. 
4- تشویق علما وسیله ‏اى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود. 
پس مقام علم و عالم در حدود همین هدف ها براى خلفا محترم بود. و گرنه هر بار که از سوى شخصیتى احساس خطر مى‏ کردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممکن دست مى ‏یازیدند. 
احمد امین درباره منصور مى ‏نویسد:« معتزلیان را هر بار که لازم مى‏ دید فرا مى ‏خواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مى ‏کرد، البته این تا وقتى بود که آنان برخوردى با سلطه ‏اش پیدا نمى ‏کردند، و گرنه دستگاه کیفرى علیه‏ شان به کار مى‏ افتاد» (1) 
آرى، همین منصور بود که «ابوحنیفه‏» را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعت ‏با محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مى ‏گرفت. 
بهرحال، اکنون برگردیم و کلام خود را از آنجا دنبال کنیم که گفتیم حکام بسیار مى ‏کوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه علیه السّلام باز گفته نشود و یا آن که بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مى ‏کردند و در این باره از کسانى که عنوان «دانشمند» داشتند نیز کمک مى‏ گرفتند. 
بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلکان از آن دسته از دانشمندانى بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بی طرفى لازم را نداشتند. 
مثلا یکى از موارد لغزش اینان که به وضوح حاکى از تعصب آنان و اطاعت کورکورانه‏شان از حکام است مطلبى است که درباره نحوه درگذشت امام رضا علیه السّلام نوشته‏اند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد که به مرگش منتهى گردید.(2) 
ظاهراً ابن خلدون هم که شخصى اموى مشرب بود مى ‏خواسته از اینان پیروى کند که در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى که خورده بود به طور ناگهانى در گذشت... » (3) 
به راستى که این حرف ها عجیب است. آخر چگونه انسان مى ‏تواند چنان پرخورى را درباره یک آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند. 
آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مى ‏دهد که شخصى عاقل و حکیم همچون امام با پرخورى دست‏ به خودکشى زده باشد؟ 
آیا کسى در طول زندگى امام به یاد دارد که وى شخصى پرخور و شکم ‏پرست ‏بوده باشد؟ یا بر عکس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حکمت، هرگز به انسان اجازه نمى ‏دهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنى کند. 
اینها همه ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتى را مى ‏دهند و گرنه کجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مى‏ تواند تصدیق کند!

█ نظرات مختلف در مورد شهادت امام- نظر برخى دیگر از مورخان ‏با نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام علیه السّلام به بررسى ناهماهنگى گفته‏ ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.
- عده‏اى در این باره فقط خود حادثه را گزارش کرده ‏اند ولى هیچگونه ذکرى از علت آن ننموده ‏اند و فقط بر سبیل تردید چنین آورده ‏اند: «گفته مى ‏شود که او مسموم شد و درگذشت‏» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص 80 از تاریخش(. 
- نظر دسته سوم ‏عده‏ اى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته ‏اند ولى معتقدند که این جنایت ‏به دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده است.(4) 
براى این نظر سند تاریخى جز آنچه که «اربلى‏» نقل کرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند که خلافت‏ به اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان در طوس درگذشت‏.» (5) 
- نظر چهارم‏ برخى نیز گفته ‏اند امام به دست مأمون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود. 
به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این کار نداشت، چه خود موقعیت امام را به خوبى احساس مى ‏کرد. روشن است که این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چرا که فضل مدتها پیش از امام به دست مامون کشته شده بود. از این گذشته، چگونه مى ‏توان باور کرد که مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است! 
- نظر پنجم ‏برخى دیگر گفته‏ اند که امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در کار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذکر کرده‏ اند. 
یکى از این افراد «ابن جوزى‏» است که پس از نقل قول از دیگران که نوشته‏ اند پس از یک استحمام در برابر امام علیه السّلام بشقابى از انگور که به وسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مى‏ نویسد که این درست نیست که بگوییم مأمون عامل مسموم کردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى ‏کرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود.(6)
البته عبارت ابن جوزى حاکى از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منکر آنست که مامون عامل این جنایت ‏بوده باشد. 
« اربلى‏» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز کرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است. 
احمد امین نیز از کسانى است که معتقدند کسى غیر از مامون بود که سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مى ‏پوشید و به علاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على علیه السّلام مباحثه مى ‏کرد. (7) 
دکتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیت امام رضا علیه السّلام از مطالب ساختگى شیعه است که هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون که از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمى ‏کنند.(8( 
دلایل کسانى که در تبرئه مأمون از جنایت ‏سم خورانى سعى کرده ‏اند، به شرح زیر خلاصه مى ‏گردد: 
1- پیمان ولیعهدى که به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مى ‏رسید. 
2- بزرگداشت‏ شأن امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانواده ‏اش. 
3- به همسرى وى در آوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستى میان آن دو بود. 
4- استدلال مامون بر برترى على علیه السّلام در برابر علما. 
5- ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام به طورى که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذت ها روى گردانده بود. 
6- دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید، و این که او خود بر جسد وى نماز گزارد. 
7- پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مى ‏پوشید حتى پس از ورودش به بغداد. 
8- پیوسته با علویان به رغم اقدام هاى مکرر بر ضدش، مهربانى مى ‏نمود. 
9- خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمى ‏داد. 
10- مسمومیت امام از جعلیات شیعه است. 
این خلاصه همه دلایلى بود که تبرئه کنندگان مامون آورده‏ اند. ولى به نظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم کافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز کنند، و یا آن که حقیقت را مى ‏دانستند ولى به پیروی از پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کرده ‏اند. 
واقع امر اینست که تمام چیزهایى که اینان ذکر کرده‏ اند هیچ کدام مانع از آن نبود که مامون براى دفع خطر وجود امام علیه السّلام دست‏ به توطئه بزند، همانگونه که قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن‏ سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت که دخترش را هم به وى تزویج کند. 
او همچنین فرمانده خود «هرثمه بن اعین‏» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست کرد، بى‏ آن که کوچکترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شکایتش را استماع کند. توطئه‏ هاى مامون گریبان گیر طاهر و فرزندانش و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند که براى مامون و تحکیم پایه ‏هاى قدرتش آن همه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند. 
با این وصف مى ‏بینیم که چگونه همه را یکى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى که نسبت ‏به همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مى ‏نمود. مامون کسى بود که به خاطر سلطنت و حکومت، برادر خود را بکشت، حال چگونه به همین انگیزه از کشتن امام رضا دست ‏باز دارد. آیا این معقول است که بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوب تر مى ‏نمود؟ 
اما این که بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مکار و سیاست ‏بازى مى ‏شد انتظار شادمانى و سرور برد؟ 
مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (9)و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن - برادر فضل - فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شکله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت.(10)
طاهر را نیز خود او کشت ولى بی درنگ یحیى بن اکثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت ‏خلیفه را به ایشان ابراز کند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى به تدریج همه را یکى پس از دیگرى سرنگون نمود. 
از این قبیل جنایات، مامون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست. به همین قیاس، عکس‏العمل ها و گفته‏هایش در مرگ امام رضا علیه السّلام نیز کوچکترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مى‏گفت پس چگونه دست ‏به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت ‏شکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا علیه السّلام در خطبه‏ها رانده شده بود. 
مامون از چه شرافتى برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خُلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبت ‏به آنان ابراز مى ‏داشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبت‏ به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى ‏توانست داشته باشد. 
اما این که علویان را بزرگ مى‏ داشت علت را خودش در نامه ‏اى که به عباسیان نوشته، چنین بیان مى ‏دارد که این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى ‏رود. لذا پس از درگذشت امام رضا علیه السّلام دیگر لباس سبز را - که ویژه علویان بود - نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه ‏اى دستور داد که به دستگیرى علویان بپردازند. 
اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام کرده بودند، ادعایى است که هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا علیه السّلام ثبت نشده، به جز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن که انگیزه‏ اش را همه مورخان ظلم کارگزاران خلیفه نوشته‏ اند، و همچنین شورش برادران امام علیه السّلام که به خونخواهى وى برخاسته بودند. 
اما اینکه گفته ‏اند داستان مسمومیت امام از ساختگی هاى شیعه است، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتاب هاى اهل سنت مى ‏خواندند. با این همه اگر کسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد علیه السّلام عرضه نکرد، در حالى که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف مى ‏کرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت‏ به فضل و کمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اکثم‏» معروف است که با چه مهارتى به سؤال هاى وى پاسخ مى ‏داد (11)به علاوه، صغر سن نمى ‏توانست ‏بهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد علیه السّلام باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملکتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى کسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند که به مراتب خردسال تر از امام جواد بودند. 
- نظر ششم که نظرى درست است! طبق این نظر امام علیه السّلام بدون شک مسموم گردید. کسانى که بر این عقیده ‏اند گروه بزرگى را تشکیل مى‏ دهند که ابن جوزى نیز بدانها اشاره کرده است. 
شیعیان به طور کلى این نظر را تایید کرده‏ اند مگر مرحوم اربلى در کشف الغمه که خود را هم عقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو - یعنى مامون و رضا - با همدیگر انگورى را تناول کردند سپس امام علیه السّلام بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!. . 
یکى از امورى که بهترین دلیل بر شهادت امام علیه السّلام به شمار مى ‏رود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیق ‏تر به احوال امامان خود مى‏ پرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند. 
از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند که منکر مرگ طبیعى امام علیه السّلام بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانسته ‏اند. مانند این افراد: 
- ابن حجر در صواعق ص 122 / ابن صباغ مالکى در فصول المهمة ص 250. 
- مسعودى در اثبات الوصیة ص 208/ التنبیه و الاشراف ص 203/ مروج الذهب / 3 / ص 417. 
- قلقشندى در مآثر الانافة فى معالم الخلافه / 1 / ص 211. 
- قندوزى حنفى در ینابیع المودة، صص 263 و 385. 
- جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / 2 / بخش 4 / ص 440، و در صفحه آخر از کتاب امین و مامون. 
- ابوبکر خوارزمى در رساله خود - احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / 3 / ص 107. 
- ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین – ابو زکریا موصلى در تاریخ موصل 171 / 352 - ابن طباطبا در الآداب السلطانیة ص 218 - شبلنجى، در نور الابصار ص 176 و 177 چاپ سال 1948. 
- سمعانى در انسابش / 6 / ص 139. 
- در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الکمال فى اسماء الرجال ص 278 - عارف تامر در الامامة فی الاسلام ص 125. 
- دکتر کامل مصطفى شیبى در الصله بین التصوف و التشیع ص 226. 
و بسیارى دیگر. . .

█ بازتاب قتل امام علیه السّلام در زمان مامونچون به کتاب هاى تاریخى مراجعه مى ‏کنیم درمى ‏یابیم که شهادت امام رضا علیه السّلام به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبان هاى مردم بود. به طورى که مامون خود از این اتهام شِکوه مى‏ کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام مى ‏پنداشتند!
در روایت آمده که هنگام مرگ امام علیه السّلام مردم اجتماع کرده و پیوسته مى‏ گفتند که این مرد - یعنى مامون - وى را ترور کرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق کردنشان بگوید که امام علیه السّلام امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمى ‏شود.(12) 
ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى علیه السّلام را آن دانسته که وى مامون را متهم به قتل برادرش مى‏ نمود.(13)ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. این که یعقوبى نوشته که مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد (14)منافاتى با آن ندارد که مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یک ژست ظاهرى مى ‏بود. 
طبق نقل برخى از منابع تاریخى یکى دیگر از برادران امام رضا علیه السّلام به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن - و به روایتى دوازده هزار - از بغداد قیام کرد. کارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان‏» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید.(15)
در آن ایام برادر دیگر امام رضا علیه السّلام به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مى‏آمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه علیه السّلام بود (16). مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده به قتل رساندند.(17)
مى‏ گویند حتى به حضرت فاطمه علیه السّلام نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزى او هم به شهادت رسید.(18) 
دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام علیه السّلام به نام حمزة بن موسى بود. 
با توجه به این وقایع در مى ‏یابیم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.

█ پیشگویى امام علیه السّلام و اجدادشافزون بر تمام آنچه که گذشت ‏یاد این نکته نیز لازم است که امام رضا علیه السّلام شهادتش را به وسیله زهر، خود بارها پیشگویى کرده بود. به علاوه، اجداد پاکش نیز سال ها پیش از وى، رویداد شهادت امام رضا علیه السّلام را خبر داده بودند. 
مى ‏توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد: 
1- آن دسته از روایات که از لسان مبارک پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم یا ائمه علیه السّلام نقل شده و حاکى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنج ‏حدیث وارد شده است. 
2- آن دسته از روایات که از خود امام رضا علیه السّلام نقل شده که شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون، پیشگویى نموده است. 
این بود بررسی اجمالی نحوه شهادت امام رضا علیه السّلام، که امید است به دست یافتن حقیقت کمک بنماید. 
 

پى ‏نوشت‏ ها:
1- ضحى الاسلام، 3 ، ص 202 و نیز جلد 2 / ص 46 و 47. 
2- الکامل / 5 / ص 150 - طبرى / 11 / ص 1030 - تاریخ ابوالفداء / 2 / ص 23 - مختصر تاریخ الدول / ص 134 - مرآة الجنان / 2 / ص 12 - وفیات الاعیان / 1 / ص 321 (چاپ 1310 هجرى) - برخى از اینان داستان مسموم شدن را با تعبیر «گفته مى‏شود. . . » بیان کرده‏اند. 
3- تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 250. 
4- روح الاسلام، سید امیر على / ص 311 و 312 - احمد امین چنین نگاشته: «اگر به راستى او را مسموم کرده باشند، حتما این سم را کسى غیر از مامون به او خورانیده، یعنى یکى از مدعیان حکومت ‏براى خاندان عباسى‏.» 
5- الامام الرضا ولى عهد المامون / ص 102 به نقل از خلاصة الذهب المسبوک / ص 142. 
6- تذکرة الخواص / ص 355. 
7- ضحى الاسلام / 3 / ص 295 و 296. 
8- نظریة الامامة / ص 387. 
9- التاریخ الاسلامى و الحضارة الاسلامیة / 3 / ص 322 - ماثر الانافة / 1 / ص 211. درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تکرار نمى‏کنیم. 
10- لطف التدبیر / ص 166. 
11- الصواعق المحرقة، فصول المهمة، ینابیع المودة، اثبات الوصیة، بحار، اعیان الشیعة، احقاق الحق جلد 2 به نقل از: اخبار الدول قرمانى، نور الابصار، ائمة الهدى هاشمى، الاتحاف بحب الاشراف، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا. . . 
12- مسند الامام الرضا / 1 / ص 130 - بحار / 49 / ص 299 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 242. 
13- تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 115. 
14- مشاکلة الناس لزمانهم / ص 29. 
15- قیام سادات علوى / ص 169 - اعیان الشیعة / 10 از مجلد 11 / ص 286 و 287 به نقل از کتاب الانساب از محمد بن هارون موسوى نیشابورى - مدینة الحسین (سرى دوم) ص 91 - بحار / 8 / ص 308 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2 / ص 413 - فرق الشیعة / حاشیه ص 97 به نقل از بحر الانساب (چاپ بمبئى) و سایر منابع. 
16- قیام سادات علوى / ص 168. 
17- جامع الانساب / ص 56 - قیام سادات علوى / ص 161 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2. 
18- قیام سادات علوى / ص 168.

منبع: کتاب زندگى سیاسى هشتمین امام، ص 202 ، سید جعفر شهیدى
برگرفته شده از سایت راسخون










 صد سخن گران بها از ثامن الائمّه علیه السّلام

 

1. مؤمن‌ ، مؤمن‌ واقعى‌ نیست‌ ، مگر آن‌ که‌ سه‌ خصلت‌ در او باشد : سنتى‌ از پروردگارش‌ و سنتى‌ از پیامبرش‌ و سنتى‌ از امامش‌ . اما سنت‌ پروردگارش‌ ، پوشاندن‌ راز خود است‌ ، اما سنت‌ پیغمبرش‌ ، مدارا و نرم‌ رفتارى‌ با مردم‌ است‌ ، اما سنت‌ امامش‌ صبر کردن‌ در زمان‌ تنگدستى‌ و پریشان‌ حالى‌ است‌ .(اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 339) 
2. پنهان‌ کننده‌ کار نیک‌ ( پاداشش‌ ) برابر هفتاد حسنه‌ است‌ و آشکار کننده ‌کار بد سرافکنده‌ است‌ ، و پنهان‌ کننده‌ کار بد آمرزیده‌ است‌ .(اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 160)
3. از اخلاق‌ پیامبران‌ ، نظافت‌ و پاکیزگى‌ است‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
4. امین‌ به‌ تو خیانت‌ نکرده‌ ( و نمى ‌کند ) و لیکن‌ ( تو ) خائن‌ را امین‌ تصور نمودى‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
5. برادر بزرگتر به‌ منزله‌ پدر است‌ .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
6. دوست‌ هر کس‌ عقل‌ او ، و دشمنش‌ جهل‌ اوست‌ .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
7. دوستى‌ با مردم‌ ، نیمى‌ از عقل‌ است‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
8. به‌ درستى‌ که‌ خداوند ، سر و صدا و تلف‌ کردن‌ مال‌ و پر خواهشى‌ را دوست‌ ندارد . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
9. عقل‌ شخص‌ مسلمان‌ تمام‌ نیست‌ ، مگر این‌ که‌ ده‌ خصلت‌ را دارا باشد : از او امید خیر باشد ، از بدى‌ او در امان‌ باشند ، خیر اندک‌ دیگرى‌ را بسیار شمارد ، خیر بسیار خود را اندک‌ شمارد ، هر چه‌ حاجت‌ از او خواهند دلتنگ‌ نشود ، در عمر خود از دانش ‌طلبى‌ خسته‌ نشود ، فقر در راه‌ خدایش‌ از توانگرى‌ محبوبتر باشد ، خوارى‌ در راه‌ خدایش‌ از عزت‌ با دشمنش‌ محبوبتر باشد ، گمنامى‌ را از پرنامى‌ خواهانتر باشد . سپس‌ فرمود : دهمى‌ چیست‌ و چیست‌ دهمى‌ ! به‌ او گفته‌ شد : چیست‌ ؟ فرمود : احدى‌ را ننگرد جز این‌ که‌ بگوید او از من‌ بهتر و پرهیزگارتر است.
(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 467)
10. از امام‌ رضا (علیه السّلام) سؤال‌ شد : سفله‌ کیست‌ ؟ فرمود : آن‌ که‌ چیزى‌ دارد که ‌از ( یاد ) خدا بازش‌ دارد.(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
11. ایمان‌ یک‌ درجه‌ بالاتر از اسلام‌ است‌ ، و تقوا یک‌ درجه‌ بالاتر از ایمان‌ است‌ ، و به‌ فرزند آدم‌ چیزى‌ بالاتر از یقین‌ داده‌ نشده‌ است‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
12. اطعام‌ و میهمانى‌ کردن‌ براى‌ ازدواج‌ از سنت‌ است‌.(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
13. پیوند خویشاوندى‌ را برقرار کنید گرچه‌ با جرعه‌ آبى‌ باشد ، و بهترین‌ پیوند خویشاوندى‌ ، خوددارى‌ از آزار خویشاوندان‌ است‌ .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
14. حضرت‌ رضا (علیه السّلام) همیشه‌ به‌ اصحاب‌ خود مى ‌فرمود : بر شما باد به‌ اسلحه ‌پیامبران‌ ، گفته‌ شد : اسلحه‌ پیامبران‌ چیست‌ ؟ فرمود : دعا (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 214)
15. از نشانه ‌هاى‌ دین‌ فهمى‌ ، حلم‌ و علم‌ است‌ ، و خاموشى‌ درى‌ از درهاى‌ حکمت ‌است‌ . خاموشى‌ و سکوت‌ ، دوستى‌ آور و راهنماى‌ هر کار خیرى‌ است‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
16. زمانى‌ بر مردم‌ خواهد آمد که‌ در آن‌ عافیت‌ ده‌ جزء است‌ ، که‌ نه‌ جزء آن‌ در کناره‌گیرى‌ از مردم‌ ، و یک‌ جزء آن‌ در خاموشى‌ است‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
17. از امام‌ رضا (علیه السّلام) از حقیقت‌ توکل‌ سؤال‌ شد . فرمود : این‌ که‌ جز خدا از کسى‌ نترسى‌ .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
18. به‌ راستى‌ که‌ بدترین‌ مردم‌ کسى‌ است‌ که‌ یارى‌ اش‌ را ( از مردم‌ ) باز دارد و تنها بخورد و زیر دستش‌ را بزند. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
19. بخیل‌ را آسایشى‌ نیست‌ ، و حسود را خوشى‌ و لذتى‌ نیست‌ ، و زمامدار را وفایى‌ نیست‌ ، و دروغگو را مروت‌ و مردانگى‌ نیست‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)
20. کسى‌ دست‌ کسى‌ را نمى ‌بوسد ، زیرا بوسیدن‌ دست‌ او مانند نماز خواندن‌ براى‌ اوست‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)
21. به‌ خداوند خوشبین‌ باش‌ ، زیرا هر که‌ به‌ خدا خوشبین‌ باشد ، خدا با گمان‌ خوش‌ او همراه‌ است‌ ، و هر که‌ به‌ رزق‌ و روزى‌ اندک‌ خشنود باشد ، خداوند به‌ کردار اندک‌ او خشنود باشد ، و هر که‌ به‌ اندک‌ از روزى‌ حلال‌ خشنود باشد ، بارش‌ سبک‌ و خانواده ‌اش‌ در نعمت‌ باشد و خداوند او را به‌ درد دنیا و دوایش‌ بینا سازد و او را از دنیا به‌ سلامت‌ به‌ دار السلام‌ بهشت‌ رساند .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
22. ایمان‌ چهار رکن‌ است‌ : توکل‌ بر خدا ، رضا به‌ قضاى‌ خدا ، تسلیم‌ به‌ امرخدا ، واگذاشتن‌ کار به‌ خدا .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
23. از امام‌ رضا درباره‌ بهترین‌ بندگان‌ سؤال‌ شد . فرمود : آنان‌ هرگاه‌ نیکى ‌کنند خوشحال‌ شوند ، و هرگاه‌ بدى‌ کنند آمرزش‌ خواهند ، و هر گاه‌ عطا شوند شکر گزارند ، و هرگاه‌ بلا بینند صبر کنند ، و هرگاه‌ خشم‌ کنند . درگذرند. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 469)
24. کسى‌ که‌ فقیر مسلمانى‌ را ملاقات‌ نماید و بر خلاف‌ سلام‌ کردنش‌ بر اغنیا بر او سلام‌ کند ، در روز قیامت‌ در حالى‌ خدا را ملاقات‌ نماید که‌ بر او خشمگین‌ باشد . (عیون‌ اخبار الرضا ، ج‌ 2 ، ص‌ 52)
25. از حضرت‌ امام‌ رضا (علیه السّلام) درباره‌ خوشى‌ دنیا سؤال‌ شد . فرمود : وسعت‌ منزل ‌و زیادى‌ دوستان‌ . (بحار الانوار ، ج‌ 76 ، ص‌ 152)
26. زمانى‌ که‌ حاکمان‌ دروغ‌ بگویند ، باران‌ نبارد و چون‌ زمامدار ستم‌ ورزد ،دولت‌ ، خوار گردد ، و اگر زکات‌ اموال‌ داده‌ نشود چهار پاپان‌ از بین‌ روند. (بحار الانوار ، ج‌ 73 ، ص‌ 373)
27. هر کس‌ اندوه‌ و مشکلى‌ را از مؤمنى‌ برطرف‌ نماید ، خداوند در روز قیامت ‌اندوه‌ را از قلبش‌ برطرف‌ سازد. (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 268)
28. بعد از انجام‌ واجبات‌ ، کارى‌ بهتر از ایجاد خوشحالى‌ براى‌ مؤمن‌ ، نزد خداوند بزرگ‌ نیست‌. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
29. بر شما باد به‌ میانه ‌روى‌ در فقر و ثروت‌ ، و نیکى‌ کردن‌ چه‌ کم‌ و چه‌ زیاد ،زیرا خداوند متعال‌ در روز قیامت‌ یک‌ نصفه‌ خرما را چنان‌ بزرگ‌ نماید که‌ مانند کوه‌ احد باشد. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 346)
30. به‌ دیدن‌ یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست‌ داشته‌ باشید و دست‌ یکدیگر را بفشارید و به‌ هم‌ خشم‌ نگیرید. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
31. بر شما باد راز پوشى‌ در کارهاتان‌ در امور دین‌ و دنیا . روایت‌ شده‌ که‌" افشاگرى‌ کفر است‌ " و روایت‌ شده‌ " کسى‌ که‌ افشاى‌ اسرار مى ‌کند با قاتل‌ شریک‌ است‌ " و روایت‌ شده‌ که‌ " هرچه‌ از دشمن‌ پنهان‌ مى ‌دارى‌ ، دوست‌ تو هم‌ بر آن‌ آگاهى‌ نیابد " . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
32. آدمى‌ نمى ‌تواند از گردابهاى‌ گرفتارى‌ با پیمان‌ شکنى‌ رهایى‌ یابد ، و از چنگال‌ عقوبت‌ رهایى‌ ندارد کسى‌ که‌ با حیله‌ به‌ ستمگرى‌ مى ‌پردازد. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 349)
33. با سلطان‌ و زمامدار با ترس‌ و احتیاط همراهى‌ کن‌ ، و با دوست‌ با تواضع‌ ،و با دشمن‌ با احتیاط ، و با مردم‌ با روى‌ خوش‌. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 356)
34. هر کس‌ به‌ رزق‌ و روزى‌ کم‌ از خدا راضى‌ باشد ، خداوند از عمل‌ کم‌ او راضى ‌باشد. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 356)
35. عقل‌ ، عطیه‌ و بخششى‌ است‌ از جانب‌ خدا ، و ادب‌ داشتن‌ ، تحمل‌ یک‌ مشقت ‌است‌ ، و هر کس‌ با زحمت‌ ادب‌ را نگهدارد ، قادر بر آن‌ مى ‌شود ، اما هر که‌ به‌ زحمت‌ بخواهد عقل‌ را به‌ دست‌ آورد جز بر جهل‌ او افزوده‌ نمى ‌شود. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 342)
36. به‌ راستى‌ کسى‌ که‌ در پى‌ افزایش‌ رزق‌ و روزى‌ است‌ تا با آن‌ خانواده‌ خود را اداره‌ کند ، پاداشش‌ از مجاهد در راه‌ خدا بیشتر است‌.(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 339)
37. پنج‌ چیز است‌ که‌ در هر کس‌ نباشد امید چیزى‌ از دنیا و آخرت‌ به‌ او نداشته‌ باش‌ : کسى‌ که‌ در نهادش‌ اعتماد نبینى‌ ، و کسى‌ که‌ در سرشتش‌ کرم‌ نیابى‌ ، و کسى‌ که‌ در خلق‌ و خوى ‌اش‌ استوارى‌ نبینى‌ ، و کسى‌ که‌ در نفسش‌ نجابت‌ نیابى‌ ، و) کسى‌ که‌ از خدایش‌ ترسناک‌ نباشد. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
38. هرگز دو گروه‌ با هم‌ رو به ‌رو نمى ‌شوند ، مگر این ‌که‌ نصرت‌ و پیروزى‌ با گروهى ‌است‌ که‌ عفو و بخشش‌ بیشترى‌ داشته‌ باشد.(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
39. مبادا اعمال‌ نیک‌ و تلاش‌ در عبادت‌ را به‌ اتکاى‌ دوستى‌ آل‌ محمد (علیه السّلام) رها کنید ، و مبادا دوستى‌ آل‌ محمد (علیه السّلام) و تسلیم‌ براى‌ آنان‌ را به‌ اتکاى‌ عبادت‌ از دست‌ بدهید ، زیرا هیچ‌ کدام‌ از این‌ دو به‌ تنهایى‌ پذیرفته‌ نمى ‌شود. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
40. عبادت‌ پر روزه‌ داشتن‌ و نماز خواندن‌ نیست‌ ، و همانا عبادت‌ پر اندیشه‌ کردن‌ در امر خداست‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
41. کسى‌ که‌ نعمت‌ دارد باید که‌ بر عیالش‌ در هزینه‌ وسعت‌ بخشد. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
42. هر چه‌ زیادى‌ است‌ نیاز به‌ سخن‌ زیادى‌ هم‌ دارد. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 466)
43. کمک‌ تو به‌ ناتوان‌ بهتر از صدقه‌ دادن‌ است‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
44. به‌ آن‌ حضرت‌ گفته‌ شد : چگونه‌ صبح‌ کردى‌ ؟ فرمود : با عمر کاسته‌ ، و کردار ثبت‌ شده‌ ، و مرگ‌ بر گردن‌ ما و دوزخ‌ دنبال‌ ما است‌ ، و ندانیم‌ با ما چه‌ شود. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
45. سخاوتمند از طعام‌ مردم‌ بخورد تا از طعامش‌ بخورند ، و بخیل‌ از طعام‌ مردم‌ نخورد تا از طعامش‌ نخورند. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
46. ما خاندانى‌ باشیم‌ که‌ وعده‌ خود را وام‌ دانیم‌ چنانچه‌ رسول‌ خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم کرد. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470)
47. هیچ‌ بنده‌ به‌ حقیقت‌ کمال‌ ایمان‌ نرسد تا سه‌ خصلتش‌ باشد : بینایى‌ در دین‌ ، و اندازه ‌دارى‌ در معیشت‌ ، و صبر بر بلاها.(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 471)
48. به‌ ابى‌ هاشم‌ داود بن‌ قاسم‌ جعفرى‌ فرمود : اى‌ داود ما را بر شما به‌ خاطر رسول‌ خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم حقى‌ است‌ ، و شما را هم‌ بر ما حقى‌ است‌ ، هر که‌ حق‌ ما را شناخت‌ رعایت‌ او باید ، و هر که‌ حق‌ ما را نشناخت‌ حقى‌ ندارد . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 471)
49. با نعمتها خوش‌ همسایه‌ باشید ، که‌ گریز پایند ، و از مردمى‌ دور نشوند که‌ باز آیند.(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 472)
50. ابن‌ سکیت‌ به‌ آن‌ حضرت‌ گفت‌ : امروزه‌ حجت‌ بر مردم‌ چیست‌ ؟ در پاسخ ‌فرمود : همان‌ عقل‌ است‌ که‌ به‌ وسیله‌ آن‌ شناخته‌ مى ‌شود آن‌ که‌ راستگو است‌ از طرف‌ خدا و از او باور مى ‌کند ، و آن‌ که‌ دروغگو است‌ و او را دروغ‌ مى ‌شمارد ، ابن‌ سکیت‌ گفت‌ : به‌ خدا این‌ است‌ پاسخ‌ .(تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 473)
51. هر کس‌ آفریدگار را به‌ آفریده‌ هایش‌ تشبیه‌ کند ، مشرک‌ است‌ و هر کس‌ به ‌خداوند چیزى‌ نسبت‌ دهد که‌ خدا خود از آن‌ نهى‌ کرده‌ است‌ کافر است‌ .(وسائل‌ الشیعة‌ ، ج‌ 18 ، ص‌ 557)
52. ایمان‌ انجام‌ واجبات‌ و دورى‌ از محرمات‌ است‌ ، ایمان‌ عقیده‌ به‌ دل‌ و اقرار به‌ زبان‌ و کردار با اعضاء تن‌ است‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 444)
53. ریان‌ از امام‌ رضا علیه‌ السّلام‌ پرسید : نظرتان‌ راجع‌ به‌ قرآن‌ چیست‌ ؟ امام ‌فرمود : قرآن‌ سخن‌ خداست‌ ، فقط از قرآن‌ هدایت‌ بجویید و سراغ‌ چیز دیگر نروید که‌ گمراه‌ مى ‌شوید . (بحار الانوار ، ج‌ 92 ، ص‌ 117)
54. امام‌ رضا (علیه السّلام) در ضمن‌ تجلیل‌ از قرآن‌ و اعجاز آن‌ فرمودند : قرآن‌ ریسمان ‌محکم‌ و بهترین‌ راه‌ به‌ بهشت‌ است‌ ، قرآن‌ انسان‌ را از دوزخ‌ نجات‌ مى ‌دهد ، قرآن‌ به‌ مرور زمان‌ کهنه‌ نمى‌ شود ، سخنى‌ همیشه‌ تازه‌ است‌ زیرا براى‌ زمان‌ خاصى‌ تنظیم‌ نشده‌ است‌ ، قرآن‌ راهنماى‌ همه‌ انسانها و حجت‌ بر آنهاست‌ ، هیچ‌ اشکال‌ و ایرادى‌ به‌ قرآن‌ راه‌ پیدا نمى ‌کند ، قرآن‌ از جانب‌ خداوند حکیم‌ فرود آمده‌ است‌ . (بحار الانوار ، ج‌ 92 ، ص‌ 14)
55. سلیمان‌ جعفرى‌ از امام‌ رضا (علیه السّلام) پرسید : نظرتان‌ درباره‌ کار کردن‌ براى ‌دولت‌ چیست‌ ؟ امام‌ فرمود : اى‌ سلیمان‌ هرگونه‌ همکارى‌ با حکومت‌ ( ظ‌الم‌ و غاصب‌ ) به‌ منزله‌ کفر به‌ خداست‌ . نگاه‌ کردن‌ به‌ چنین‌ دولتمردانى‌ گناه‌ کبیره‌ است‌ و آدمى‌ را مستحق‌ دوزخ‌ مى ‌نماید . (بحار الانوار ، ج‌ 75 ، ص‌ 374)
56. عبدالسلام‌ هروى‌ مى ‌گوید : از امام‌ رضا (علیه السّلام) شنیدم‌ مى ‌فرمود : خدا رحمت‌ کند کسى‌ را که‌ آرمان‌ ما را زنده‌ کند . گفتم‌ : چگونه‌ این‌ کار را بکند ؟ فرمود : آموزشهاى‌ ما را یاد بگیرد و به‌ مردم‌ بیاموزد .(وسائل‌ الشیعة‌ ، ج‌ 18 ، ص‌ 102)
57. هر کس‌ از خود حساب‌ بکشد سود مى ‌برد و هر کس‌ از خود غافل‌ شود زیان ‌مى ‌بیند ، و هر کس‌ ( از آینده‌ اش‌ ) بیم‌ داشته‌ باشد به‌ ایمنى‌ دست‌ مى ‌یابد ، و هر کس‌ از حوادث‌ دنیا عبرت‌ بگیرد بینش‌ پیدا مى ‌کند ، و هر کس‌ بینش‌ پیدا کند مسائل‌ را مى‌ فهمد و هر کس‌ مسائل‌ را بفهمد عالم‌ است‌ . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 352)
58. عجب‌ درجاتى‌ دارد : یکى‌ این‌ که‌ کردار بد بنده‌ در نظرش‌ خوش‌ جلوه‌ کند و آن‌ را خوب‌ بداند و پندارد کار خوبى‌ کرده‌ . یکى‌ این‌ که‌ بنده ‌اى‌ به‌ خدا ایمان‌ آورد و منت‌ بر خدا نهد با این‌ که‌ خدا را به‌ او منت‌ است‌ در این‌ باره‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 468)
59. اگر بهشت‌ و جهنمى‌ هم‌ در کار نبود باز لازم‌ بود به‌ خاطر لطف‌ و احسان‌ خداوند مردم‌ مط‌یع‌ او باشند و نافرمانى‌ نکنند .(بحار الانوار ، ج‌ 71 ، ص‌ 174)
60. خداوند سه‌ چیز را به‌ سه‌ چیز دیگر مربوط کرده‌ است‌ و به‌ طور جداگانه‌ نمى‌ پذیرد . نماز را با زکات‌ ذکر کرده‌ است‌ ، هر کس‌ نماز بخواند و زکات‌ ندهد نمازش‌ پذیرفته‌ نیست‌ . نیز شکر خود و شکر از والدین‌ را با هم‌ ذکر کرده‌ است‌ . از این‌ رو هر کس‌ از والدین‌ خود قدردانى‌ نکند از خدا قدردانى‌ نکرده‌ است‌ . نیز در قرآن‌ سفارش‌ به‌ تقوا و سفارش‌ به‌ ارحام‌ در کنار هم‌ آمده‌ است‌ . بنابراین‌ اگر کسى‌ به‌ خویشاوندانش‌ رسیدگى‌ و احسان‌ ننماید ، با تقوا محسوب‌ نمى‌ شود .(عیون‌ اخبار الرضا ، ج‌ 1 ، ص‌ 258)
61. از حرص‌ و حسادت‌ بپرهیز که‌ این‌ دو ، امتهاى‌ گذشته‌ را نابود کرد ، و بخیل‌ نباش‌ که‌ هیچ‌ مؤمن‌ و آزاده ‌اى‌ به‌ آفت‌ بخل‌ مبتلا نمى ‌شود . بخل‌ مغایر با ایمان‌ است‌ .(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 346)
62. احسان‌ و اطعام‌ به‌ مردم‌ ، و دادرسى‌ از ستمدیده‌ ، و رسیدگى‌ به‌ حاجتمندان ‌از بالاترین‌ صفات‌ پسندیده‌ است‌. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
63. با مشروب‌ خوار همنشینى‌ و سلام‌ و علیک‌ نکن‌. (بحار الانوار ، ج‌ 66 ، ص‌ 491)
64. صدقه‌ بده‌ هر چند کم‌ باشد ، زیرا هر کار کوچکى‌ که‌ صادقانه‌ براى‌ خدا انجام ‌شود بزرگ‌ است‌. (وسائل‌ الشیعة‌ ، ج‌ 1 ، ص‌ 87)
65. توبه‌ کار به‌ منزله‌ کسى‌ است‌ که‌ گناهى‌ نکرده‌ است‌. (بحار الانوار ، ج‌ 6 ، ص‌ 21)
66. بهترین‌ مال‌ آن‌ است‌ که‌ صرف‌ حفظ آبرو شود. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 352)
67. بهترین‌ تعقل‌ خود شناسى‌ است‌ .(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 352)
68. راستى‌ امامت‌ زمام‌ دین‌ و نظام‌ مسلمین‌ و صلاح‌ دنیا و عزت‌ مؤمنان‌ است‌ ،امام‌ بنیاد اسلام‌ نامى‌ ( افزون‌ شو ) و فرع‌ برازنده‌ آن‌ است‌ ، بوسیله‌ امام‌ نماز و زکات‌ و روزه‌ و حج‌ و جهاد درست‌ مى ‌شوند و خراج‌ و صدقات‌ فراوان‌ مى‌ گردند و حدود و احکام‌ اجراء مى‌ شوند و مرز و نواحى‌ محفوظ‌ مى ‌ماند . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 462)
69. به‌ خدا خوش‌ گمان‌ باشید ، زیرا خداى‌ عزوجل‌ مى فرماید : من‌ نزد گمان‌ بنده‌ مؤمن‌ خویشم‌ ، اگر گمان‌ او خوب‌ است‌ ، رفتار من‌ خوب‌ و اگر بد است‌ ، رفتار من‌ هم‌ بد باشد . (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 116)
70. مرد عابد نباشد ، جز آن‌ که‌ خویشتن‌ دار باشد ، و چون‌ مردى‌ که‌ در بنى‌ اسرائیل‌ خود را به‌ عبادت‌ وا مى ‌داشت‌ ، تا پیش‌ از آن‌ ده‌ سال‌ خاموشى‌ نمى ‌گزید ، عابد محسوب‌ نمى‌ شد. (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 172)
71. تواضع‌ این‌ است‌ که‌ به‌ مردم‌ دهى‌ آنچه‌ را مى ‌خواهى‌ به‌ تو دهند .(اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 189)
72. عیسى‌ بن‌ مریم‌ صلوات‌ الله‌ علیه‌ به‌ حواریین‌ گفت‌ : اى‌ بنى‌ اسرائیل‌ ! بر آنچه‌ از دنیا از دست‌ شما رفت‌ افسوس‌ مخورید ، چنانکه‌ اهل‌ دنیا چون‌ به‌ دنیاى‌ خود رسند ، بر دین‌ از دست‌ داده‌ خود افسوس‌ نخورند . (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 205)
73. کسى‌ که‌ جز به‌ روزى‌ زیاد قناعت‌ نکند ، جز عمل‌ بسیار بسش‌ نباشد ، و هر که‌ روزى‌ اندک‌ کفایتش‌ کند ، عمل‌ کند هم‌ کافیش‌ باشد. (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 207)
74. گاهى‌ ، مردى‌ که‌ سه‌ سال‌ از عمرش‌ باقى‌ مانده‌ صله‌ رحم‌ مى ‌کند و خدا عمرش ‌را 30 سال‌ قرار مى ‌دهد و خدا هر چه‌ خواهد مى ‌کند. (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 221)
75. معمر بن‌ خلاد گوید : به‌ امام‌ رضا (علیه السّلام) عرض‌ کردم‌ : هرگاه‌ پدر و مادرم ‌مذهب‌ حق‌ را نشناسند دعایشان‌ کنم‌ ؟ فرمود : براى‌ آنها دعا کن‌ و از جانب‌ آنها صدقه‌ بده‌ ، و اگر زنده‌ باشند و مذهب‌ حق‌ را نشناسند با آنها مدارا کن‌ ، زیرا رسول‌ خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود : خدا مرا به‌ رحمت‌ فرستاده‌ نه‌ به‌ بى ‌مهرى‌ و نا فرمانى‌. (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 232)
76. هر کس‌ به‌ مؤمنى‌ گشایشى‌ دهد ، خدا روز قیامت‌ دلش‌ را گشایش‌ دهد . (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 286)
77. خداى‌ عزوجل‌ به‌ یکى‌ از پیغمبران‌ وحى‌ فرمود که‌ : هرگاه‌ اطاعت‌ شوم‌ راضى ‌گردم‌ و چون‌ راضى‌ شوم‌ برکت‌ دهم‌ و برکت‌ من‌ بى ‌پایان‌ است‌ ، هرگاه‌ نافرمانى‌ شوم‌ خشم‌ گیرم‌ و چون‌ خشم‌ گیرم‌ لعنت‌ کنم‌ و لعنت‌ من‌ تا هفت‌ پشت‌ برسد . (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 377)
78. هرگاه‌ مردم‌ به‌ گناهان‌ بى ‌سابقه‌ روى‌ آورند به‌ بلاهاى‌ بى ‌سابقه‌ گرفتار مى ‌شوند . (اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 377)
79. مردم‌ از کسى‌ که‌ با صراحت‌ و صادقانه‌ با آنها رفتار کند خوششان‌ نمى ‌آید. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
80. عده اى‌ به‌ دنبال‌ ثروت‌ هستند ولى‌ به‌ آن‌ نمى ‌رسند و عده ‌اى‌ به‌ آن‌ رسیده ‌اند ولى‌ قرار نمى‌ گیرند و بیشتر مى ‌طلبند. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 349)
81. وقتى‌ آشکارا حرف‌ حق‌ مى ‌شنوید خشمگین‌ نشوید. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
82. حریصانه‌ به‌ دنبال‌ قضاى‌ حاجت‌ حاجتمندان‌ باشید ، هیچ‌ عملى‌ بعد از واجبات ‌بالاتر از شاد کردن‌ مسلمان‌ نیست‌. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 347)
83. نادان‌ ، دوستانش‌ را به‌ زحمت‌ مى ‌اندازد. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 352)
84. مسلمان‌ اگر شاد یا خشمگین‌ شود از مسیر حق‌ منحرف‌ نمى ‌شود ، و اگر بر دشمن ‌مسلط شود بیشتر از حقش‌ مطالبه‌ نمى ‌کند. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 352)
85. فقط دو گروه‌ راه‌ قناعت‌ پیش‌ مى‌ گیرند : عبادت‌ کنندگانى‌ که‌ در پى‌ پاداش ‌آخرتند یا بزرگ‌ منشانى‌ که‌ تحمل‌ در خواست‌ از مردمان‌ پست‌ را ندارند. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
86. مرگ‌ ، آفت‌ آمال‌ و آرزوهاست‌ ، و لطف‌ و احسان‌ به‌ مردم‌ تا ابد براى ‌انسان‌ باقى‌ مى‌ ماند. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
87. عاقل‌ ، احسان‌ به‌ مردم‌ را غنیمت‌ مى ‌شمارد ، و شخص‌ توانا باید فرصت‌ را غنیمت‌ شمارد و الا موقعیت‌ از دست‌ مى ‌رود. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
88. خسیس‌ بودن‌ آبروى‌ انسان‌ را از بین‌ مى ‌برد. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
89. قلب‌ انسان‌ حالت‌ خستگى‌ و نشاط دارد ، وقتى‌ در حال‌ نشاط است‌ مسائل‌ را خوب‌ مى‌ فهمد و وقتى‌ خسته‌ است‌ کند ذهن‌ مى ‌شود ، بنابراین‌ وقتى‌ نشاط دارد آنرا به‌ کار بگیرید و وقتى‌ خسته‌ است‌ آن‌ را به‌ حال‌ خود بگذارید.(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 357)
90. هر هدفى‌ را از راه‌ آن‌ تعقیب‌ کنید . هر کس‌ اهدافش‌ را از راه‌ طبیعى‌ تعقیب‌ کند به‌ لغزش‌ دچار نمى ‌شود و بر فرض‌ که‌ بلغزد چاره ‌جویى‌ برایش‌ ممکن‌ است‌ . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 356)
91. بهترین‌ مال‌ آن‌ است‌ که‌ خرج‌ آبرو و حیثیت‌ انسان‌ شود .(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 355)
92. خود را با کار مداوم‌ خسته‌ نکنید و براى‌ خود تفریح‌ و تنوع‌ قرار دهید ولى‌ از کارى‌ که‌ در آن‌ اسراف‌ باشد یا شما را در اجتماع‌ سبک‌ کند پرهیز کنید . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 346)
93. تواضع‌ و فروتنى‌ مراتبى‌ دارد ، مرتبه ‌اى‌ از آن‌ این‌ است‌ که‌ انسان‌ موقعیت ‌خود را بشناسد و بیش‌ از آنچه‌ شایستگى‌ آن‌ را دارد از کسى‌ متوقع‌ نباشد و با مردم‌ به‌ گونه ‌اى‌ معاشرت‌ و رفتار نماید که‌ دوست‌ دارد با او آنگونه‌ رفتار شود و اگر کسى‌ به‌ او بدى‌ نمود در مقابل‌ خوبى‌ کند ، خشم‌ خود را فرو خورد و گذشت‌ پیشه‌ کند و اهل‌ احسان‌ و نیکى‌ باشد . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 355)
94. باید لطف‌ و احسان‌ قابل‌ اعتنا باشد . نباید چیز کم‌ ارزشى‌ را صدقه‌ دهیم‌ . ( در زمانى‌ که‌ عموم‌ مردم‌ تمکن‌ نسبى‌ دارند نباید به‌ خرما دادن‌ بسنده‌ کرد . ) (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 354)
95. کسى‌ که‌ محاسن‌ و امتیازات‌ زیادى‌ داشته‌ باشد مردم‌ از او تعریف‌ مى ‌کنند ،و به‌ تعریف‌ خود نیاز پیدا نمى‌ کند. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 353)
96. هر کس‌ به‌ راهنمایى‌ تو اعتنایى‌ نکرد نگران‌ مباش‌ حوادث‌ روزگار او را ادب‌ خواهد کرد.(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 353)
97. کسى‌ که‌ در پوشش‌ نصیحت‌ به‌ تو از دیگرى‌ بدگویى‌ مى ‌کند ، به‌ عاقبت‌ بدى ‌گرفتار خواهد شد.(بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 353)
98. هیچ‌ چیزى‌ زیانبارتر از خودپسندى‌ نیست‌. (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 348)
99. برنامه‌ آموزش‌ دین‌ داشته‌ باشید در غیر این‌ صورت‌ بادیه‌ نشین‌ و نادان‌ محسوب‌ مى ‌شوید . (بحار الانوار ، ج‌ 78 ، ص‌ 346)
100. از فقر اندیشه‌ مکن‌ که‌ خسیس‌ خواهى‌ شد ، و در فکر عمر دراز مباش‌ که‌ باعث‌ حرص‌ به‌ مادیات‌ است‌ .







 اشعار

 

█ التجا به بارگاه یارای مرا آرامش جان، زی تو جان آورده ام 
بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام 
بار گاهت را پی تعظیم، سر بسپرده ام 
آستانت را پی ِتشریف، جان آورده ام 
خاک کوی مُشکبویت را به مژگان رُفته ام 
محضرت را روی گرد آلود از آن آورده ام 
دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهاده ام 
ریزه خوارم رو بر این گسترده خوان آورده ام 
جُرم پنهان گر بیابان در بیابان کرده ام 
اشک پیدا کاروان در کاروان آورده ام 
جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه 
در جوار رحمتت ای مهربان آورده ام 
ذرّه ای را پای بوس مهرِ تابان کرده ام 
قطره ای را سوی بحر بیکران آورده ام 
از بدِ ایام و از جور گروهی نابکار 
با تضرّع رو بر این دارالامان آورده ام 
شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون 
آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آورده ام 
جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار 
این همه همراه جسمی ناتوان آورده ام 
ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای 
دستگیرم شو که بس بار گران آورده ام 
گربگردانی تو روی از من کرا روی آورم؟ 
با امیدی روی بر این آستان آورده ام 
آشیان در دستِ بادم، مرغ طوفان دیده ام 
دل به بوی گل بسوی بوستان آورده ام 
دور از این سر سبز گلشن هرگزم روزی مباد 
آشیان اینجاست، برگ آشیان آورده ام 
هر چه دارم از طفیل لطف بی پایان تست 
گر لبی خاموش و گر طبعی روان آورده ام 
گفتن و نا گفتن من با اشارات تو بود 
بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام 
هم ترا می آورم در ساحت قدست شفیع 
هم ترا در پیشگاه تو ضمان آورده ام 
با کدامین آبرو از رفته ها عذر آورم 
من که با سرمایه هستی، زیان آورده ام 
بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است 
دامنی پر درّ و گوهر ارمغان آورده ام 
ذرّه ام پیوندم از خورشید کی گردد جدا 
نیستم، اما ز هستی ها نشان آورده ام 
نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب 
رو به دربار امام راستان آورده ام 
این بزرگی بس مرا کز نعمت قرب جوار 
سر خط آزادگی تا جاودان آورده ام 
زادگاهم توس و جان پرورد این آب و گلم 
خانه زادم برتری زین خاندان آورده ام 
دایه، کامم را به نام نامیّت برداشت از آنک 
در نخستین حرف، نامت بر زبان آورده ام 
ای خدا را حجّت و ای هشتمین حجّت به خلق 
گر قبول افتد زبان مدح خوان آورده ام 
خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک زشوق 
بی ریا در خدمتت این هر دوان آورده ام 
بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ 
بلکه این معنی برای امتحان آورده ام 
گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم 
ای دریغا کاسمان و ریسمان آورده ام 
وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم 
از دل امیدوارم ترجمان آورده ام 
اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را 
راستی را سوده دل ارمغان آورده ام 
چون مرا در ساحت قدست نمی باشد "کمال" 
مصرع برجسته ای را نورهان(1) آورده ام 
در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت: 
"این گلاب و گل همه زین بوستان آورده ام"

"احمد کمال پور"، معاصر

****************************

█ مشتری اشککعبه‎ی اهل ولاست صحن و سرای رضا شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا
در صف محشر خدا مشتری اشک اوست هر که در اینجا کند گریه برای رضا
کیست پناه همه جز پسر فاطمه؟ چیست رضای خدا غیر رضای رضا؟
بر سر دستش برند هدیه برای خدا ریزد اگر دُرّ اشک، دیده به پای رضا
زهر جفا ریخت ریخت، شعله به کانون دل خونِ جگر بود بود، قوت و غذای رضا
نغمه¬ی قدّوسیان بود به آمین بلند حیف که خاموش شد صوت دعای رضا
یاد کند گر دَمی ز آن جگرِ چاک چاک خون جگر جوشد از خشت طلای رضا
از در باب الجواد می¬شنوم دم به دم یا ابتای پسر، وا ولدای رضا
بوسه به قبرش زدم، تازه ز طوس آمدم باز دلم در وطن کرده هوای رضا
گر برود در جنان یا برود در جحیم بر لبِ میثم بُوَد مدح و ثنای رضا

****************************

█ دست ما را بگیر ای ستون‌ های زمین، گلدسته های سربلند
ای رواق زرنگار، آیینه‌های بند بند
ای مقرنس‌های چوبى، گنبد زرین کلاه
بر سرآن آستان پرشکوه بی‌گزند
بر سر هفت آسمان آن مهربان افراشته
چتری از بال کبوتر، از حریر و از پرند
دست او اینک پناه آهوان خسته است
بال بگشایید از شوق، آهوان در کمند!
کفتران آسمانی هم اسیر دام او
می‌کشاند هر دلی را در رهایی‌ها به بند
یاد او در عمق دل‌ها می‌شکوفد همچو نور
نام او در کام جان‌ها می‌تراود همچو قند
ای حضور هشتمى! افتادگان غربتیم
دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالا بلند!

یدالله گودرزى

****************************

█ دستهایت دستهایت را بیاور دستهایم را بگیر
دستهایم را خودت تا آخر دنیا بگیر
گرچه بر بامت کبوترها فراوان میپرند 
از کلاغان زمین خورده، سراغ اما بگیر 
هر طبیب حاذقی مولا جوابم کرد، آه!
وقت وقتش شد، خودت نبض مرا حالا بگیر
مثل نور مهربان گریه های مستجاب 
نرم و آهسته بیا در هر دعایم جا بگیر
اعتراف هر خطا و هر گناه کرده را
بیمحابا بیمحابا از من رسوا بگیر
مرده ام من مرده ام بی‌رخصت دیدار تو
زنده ام کن، در عوض ای عشق!جانم را بگیر
امر امر توست تا بی وقفه احضارم کنى
بال پروازی شو و در هر دعایم پا بگیر
سر به زیر و بغض کرده آمدم، گفتی به من
گریه کن، اما سرت را پیش من بالا بگیر

سودابه مهیجى








  پیامک ها

 

ای شیعه بزن ناله و فریاد امشب
از غربت آن غریب کن یاد امشب
********
نفرین بر آن محرم نامحرم
که زهر جفا را نه در جام تو که در کام ما ریخت
آه! ای خورشید عشق
ای مولای جوان من
چه زود غروب کردی!
********
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
********
دختر بدر الدجی امشب سه جا دارد عزا
گاه می گوید پدر گاهی حسن گاهی رضا
********
من کیستم گدای تو یا ثامن الحجج
شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج
********
یا رضا علیه السّلام
بر یازده امام چو دلم تنگ می شود
می آیم و طواف مزار تو می کنم
********
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
با اشک به بارگاه او پل بزنید
فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بر دامن ما دست توسل بزنید 
********
دلم کبوتر صحن و رضاست سودایم
دلم خوشست که از من رضاست مولایم
********
حسن شاه دین شرف بخشید ملک طوس را
شمع، آرى می کند روشن دل فانوس را
********
دیده را گفتم که این روشندلى از چیست؟ گفت:
طوطیاى خویش کردم خاک شاه طوس را
********
از براى خاکروبى درش روح الامین
در کف خود هر سحر گیرد پر طاووس را
********
اى که در اسماء اعظم عمر خود کردى تلف
در خراسان آى و بنگر مظهر قدوس را
********
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است







منبع همه مطالب:


ابزار وبلاگ